خارِ جهان (۱۱۱-۰۰۸)

بچه گربه ها دیگر قدری بزرگ شده اند. تا همین چند هفته ی پیش فقط صدایشان به گوش می رسید اما حالا دیگر خودشان را هم می بینم. مادرشان در وسط باغچه می خوابد و به آن ها شیر می دهد. درختچه ی خاردار نیز در همان وسط باغچه همچنان منزلگاه آن هاست. چشم راست دو تا از بچه گربه ها در اثر خار این درختچه نابینا شده است. خیلی سخت است! همزمان کودک بودن و نابینا شدن…

اما آن ها جای دیگری جز همین فضای خاردار ندارند. آن ها در میان این تیغ ها بازی می کنند. تیغ سر و صورت، دست و پا و پشت و شکم آن ها را بعضا می خراشد اما آن ها همچنان در همان حوالی بازی می کنند و اگرچه زخمی می شوند اما شوق زندگی در ایشان فروکش نمی کند. وضعیت گربه ها در باغچه ی خانه ی پدری، مرا یاد وضعیت آدمی در هستی می اندازد.

جهان برای همه ی ما چیزی جز یک درختچه ی خاردار نیست. خار خانواده، خار جامعه، خار بودن و نفس کشیدن؛ خارهایی که نمی توان از آن ها دست کشید زیرا اگرچه دردناک اند اما جایی هستند که در آن به دنیا آمده و بدآن جا تعلق داشته ایم… این ها همه خارهایی هستند که در چشم و گوشت ما فرو می روند اما گویا نبایستی که از شوق زندگی خالی شد. گویا زندگی با همین خارهایش نام زندگی را به خود گرفته است و گریزی از این کیفیت ناخجسته ی خود ندارد.

همه ی ما زخم خورده ایم. همه ی ما از جنگی طاقت فرسا می آییم. این جنگ از همان زمان که شیر مادر خود را نوشیده ایم، آغاز شده و بی شک تا پایان نیز خارها در فرق سر ما فرو خواهند شد تا اینکه بالاخره روزی پوستمان حسابی کلفت شود…

2 دیدگاه برای “خارِ جهان (۱۱۱-۰۰۸)

  1. هنگامیکه در کودکی حیات وحش را از گیرنده تماشا میکردم،با خود میگفتم چه فیلم برداران و دست اندر کاران بی رحمی هستند.چگونه است که گاو میشی که در آستانه ی بلعیده شدن بتوسط تمساح میباشد را آگاه نمی کنند و در انتظار شکار وی ساعاتی را تامل می نمایند!
    آن فیلم برداران نه فیلسوف بودند و نه دانشمند.اما من در آن سنین ۱۰-۱۱ سالگی فاقد شعور و درک کافی برای درک و احترام به مقتضای طبیعت قادر و متعال بوده ام.

    اکنون نوشتاری خواندم که از قلم یک فیلسوف و دانشمند جامع الاطراف نگاشته شده است.فیلسوفی که فیلم بردار و دست اندر کار حیات وحش نیست،باری بواسطه ی فهم و حرمت به اقتضای طبیعت،تغییری در روند زندگی موجودات در حیاط خانه ی پدری اش ایجاد نمیکند.
    چه بسا که بسیاری از مخاطبین و نظردهندگان همین نوشتار که به سان آن سنین عاری از شعور فلسفی بنده نظراتی کاملا کودکانه ارائه نموده اند،اگر چنین صحنه ای را ملاحظه کنند؛آن بچه گربه ها که مادر گربه ها را نیز از حیاط خانه به بیرون گاه،شوت می نمودند.

    دگر بار از احترام شما به دنیای طبیعت؛سپاسگزارم.مضافا لذت بردم از این نوشتار که چونان همیشه از دل ساده ترین وقایع،والاترین ادبیات می تراود.

    با احترام

    ( خطاب به حملات فکاهی به این نوشتار در لینکتین.)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *