سمفونی مورچگان (۰۹۱-۰۰۸)

مجبور شدم که از یک حمام قدیمی استفاده کنم که در آن مورچه ها لانه کرده بودند. شاید وجود مورچه ها در یک فضای خیس آنچنان محل نگرانی نباشد، اما اگر تعداد آن ها بشکل قابل ملاحظه ای زیاد گردد، آنگاه در یک محیط آنچنانی نیز می توانند اسباب دردسر شوند.

مورچه ها به کار خود مشغول بودند اما ملاحظات بهداشتی من می طلبید که آن ها را از خود دور نمایم، از این رو سردوشی حمام را برداشته و با آب داغ تلاش کردم که آن ها را پراکنده کنم. جمعیت مورچگان که در بدو امر به چند ده عدد نیز نمی رسید، ناگهان با حمله ی من به چند صد عدد افزایش یافت و همین طور بر تعدادشان افزوده می شد.

چندی بعد، من به خود آمدم و خود را در محاصره ی چندین هزار مورچه ی ریز و درشت یافتم، گویا خیس شدن لانه شان برای آن ها نوعی وضعیت آماده باش را رقم زده بود و مورچه ها قصد داشتند که درفرصتی کوتاه خود را به مامنی دیگر برسانند. من به حملات خود شدت دادم. مداوما کف حاصله از مواد شوینده و آب داغ را با فشار به سمت آن ها هدایت می کردم و در اثر هر موج آب، ده ها مورچه جان خود را از دست می دادند.

در اوایل کار، گمانم بر این بود که صرفا چند ده مورچه کشته خواهند شد اما وقتی که دقیق شدم، مشاهده کردم که پس از هر دسته، ده ها دسته مورچه فوج فوج از لانه بیرون می ریزند، از این رو نگرانی من از اینکه شاید مجبور باشم که صدها و یا هزاران عضو از آن ها را بکشم، هر لحظه فزونی می یافت.

مورچه های بینوا بر سرعت خود افزوده بودند و همین افزایش سرعتشان به افزایش سرعت نابودی شان می انجامید. خیلی از آن ها را جریان آب با خود به حفره ی چاه هدایت می کرد اما خیلی دیگرشان پس از خفه شدن در کفآب ته حمام به سطح و دیوارها می چسبیدند و همآنجا خشک می شدند.

شاید حمام من یک ساعتی بیشتر از همیشه طول کشید و این طولانی شدن همه بخاطر وظیفه ای بود که من بجهت قتل عام کردن مورچگان برای خود دست و پا کرده بودم. در آن لحظات نفس گیر که حمام پر از بخار آب شده بود، خود را مداوما جای بیچارگان مقتول می گذاشتم. حتما با خود می گفتند که این غول بی شاخ و دم اینجا چه کار می کند. شاید یک روز قبل از آن هرگز در مخیله شان هم نمی گنجید که فرداروز اینگونه به بلایی خانمان برانداز دچار شوند.

من این ها را می دانستم اما از طرفی این را حق خود قلمداد می کردم که بخواهم از حمامی بدون حضور هرگونه موجود موذی استفاده کنم. من از نگرگاه خود، خویش را مالک حمام می دانستم و آن ها نیز از نگرگاه خودشان احتمالا به همین شکل خود را صاحب فضای مزبور فرض می کردند.

دیدن جنازه ی مورچه ها لحظاتی حس ترس را بر من مستولی کرد، حسی که بموجبش نگران بودم که آیا در حال انجام کار درستی هستم یا که نه! دیدن صحنه ی جنازه های پراکنده، مرا یاد صحنه های نسل کشی می انداخت. گویا آنجا بمب اتم ترکیده بود. پیکرهای بی جانِ مورچه ها کوچک و بزرگ بدون هرگونه ترحمی نسبت به ایشان در تمامی اطراف من بر سطح زمین پخش شده بودند.

هرزچندگاهی مورچه ای در میان مردگان قصد می کرد که با زور بلند شده و خود را از مخمصه برهاند، اما ناگهان جریانی از آب آن را که برای نجات خود دست و پا می زد، به درون حفره ی عمیق چاه فرو می برد. هیچ کس یارای کمک رساندن به هیچ کس دیگری را نداشت.

در جانورشناسی می دانیم که امواج صوتی حاصله از برخی حشرات من جمله مورچه ها ماورای طول موج های شنیدنی انسان هاست، این مسئله باعث شده است که برخی ها بگویند صدای مورچگان آن قدر زیاد است که گوش ما قادر به شنیدن آن نیست.

اگرچه این حرف از نظر علمی نادرست است (زیرا بلندی و زیادی مباحثی مرتبط با شدت صوت هستند نه طول آن)، اما بهرحال مورچگان صدایی ناشنیدنی از خود به در می کنند. اگر می توانستم صدای آن ها را بشنوم، سمفونی عجیبی از داد و بیداد مورچگان تلف شده و در حال احتضار، گوش من را می خراشید.

بی خردی نظام هستی در این دست مواقع بیشتر آدمی را می رنجاند، اینکه این سیستم بنحوی رقم خورده است که برای یک استحمام ساده و بی دغدغه می بایست که هزاران هزار مورچه بی گناه را به قتل رساند و اینکه مورچگانی بیچاره نیز همواره از یک مکان به مکانی دیگر، بقصد داشتن یک خانه و کاشانه ی بی دغدغه آواره شوند.

بگمانم برخی از آیین های هندوئیسم حق دارند که می گویند “جان” مسئله ای مقدس است، چه برای مورچه و چه برای آدمی و گرفتن آن جایز نیست.

پس از این سانحه شدیدا گمان می کنم که من هم نسل کشی کرده ام مثل هر ستمکار دیگری در تاریخ، فقط در ابعادی از نظر انسانی کوچکتر؛ اما قطعا نه از نگرگاه مورچه هایی که حالا دیگر هیچ کدامشان نیستند…

7 دیدگاه برای “سمفونی مورچگان (۰۹۱-۰۰۸)

  1. استاد!میازار موری که دانه کش است;-)
    متاسفانه این یکی از بزرگترین ضعفها ی اینجانب نیز هست.به طرز غیرقابل وصفی از حشرات محذورم…
    حشرات برای من دیوها ی ترسان بوده و هستند.

  2. سمفونی مورچگانی که به سیلاب دادید به اندازه ی مرگ های اینچنینی انسان ها که در تاریخ رخ داده است مورد توجه هست و هر دو شاید به یک نسبت ما را متاثر کند با این تفاوت که اولی در زمان حال صورت گرفته است و دومی در زمانی در گذشته ی دور.
    همه ی ما انسان ها در درون خود خیر و شری را به بصورت همزمان داریم ولی مهم این است که بتوانیم تعادل مناسبی بین این دو عامل مهم در وجود خودمان برقرار کنیم بطوری که بتوانیم شرایط محیطی مان را به طرز مطلوبی تغییر دهیم. معتقدم وجود انسان هایی مانند هیتلر بخاطر نادیده گرفتن خوی شری است که در درون انسان هاست و تاوان این نادیده گرفتن ها در شخصی مانند هیتلر نمود پیدا کرده است. به شخصه فکر نمی کردم روزی همچین داستانی را از شما بخوانم، اینکه به راحتی مورچگان را به مردن می دهی!!! ولی خوشحالم که هر چه که هست غلیان خیر و شر با هم در وجود توست و این نوید این را می دهد که شخصی به ظرافت طبع شما قطعا هیچ وقت مانند هیتلر هنرمند و نقاش دچار از دست دادن موازنه خیر و شر درونی خود نمی شود.

  3. تصور من این است که این داستان واقعی نیست.
    فقط لازم است بگویم که مورچگان همگی جانورانی مفید هستند و به جز برخی گونه های مهاجم که در جنگل های استوایی و زیستگاه هایی دور از ما زیست می کنند هیچکدام خطری برای ما ندارند. وقتی خطری ندارند، پس نابود کردن آنها هم کار خوبی نیست.
    وانگهی، بیشتر وقت ها می توان راه حل بهتری یافت که مستلزم نابودی مشکل و از بین بردن صورت مسئله نباشد. در این مورد مثلا فراری دادن مورچگان روشی بهتر است.

    1. من داستان نویس نیستم و چیزی که در این نوشتار می خوانید یک واقعه ی حقیقی است.
      از تحلیل حشره شناختی شما سپاسگزارم اما هدف نگارنده اشاره به آن چیزی نیست که شما بدآن پی برده اید…
      پدرود باشید…

  4. کار خوبی کردید استاد. من عقیده دارم که هرکس در جهان رسالتی دارد و گاهی وقتها که سوسکی را زیر پا له میکنم، بر روی حلزونی نادیده قدم می‌گذارم، و حشراتی و موجوداتی را از بین میبرم، عقیده بر این دارم که رسالت من این بوده و زمان مرگ آنان فرا رسیده.
    شاید در این موقعیت، پایانِ زمانِ مورچه ها فرا رسیده بود و رسالت شما انتقالِ آنان به جهانی دیگر بود.

    1. درود…

      البته بشرطیکه این کشتن ها عامدانه نباشد.

      در نوشتار «حقوق حشرات» از اینجانب، نوشته ام:

      دیده ام که افرادی در دل طبیعت همچنان مبادرت به کشتن حشرات می کنند فقط و فقط به این دلیل که حشرات موجوداتی موذی هستند. لفظ موذی که دارای بار معنایی منفی است احتمالا ریشه در آفاتی دارد که حشرات به همراه خود برای جنبه های مختلف زندگی آدمی به همراه داشته اند؛ پس این رویکرد امحاء طلبانه مسئله ای گونه خواهانه بوده و کلا از اصول بدیهی اخلاق زیستی به دور است.

      طبیعت زیستگاه صدها هزار گونه ی مختلف حشره ای است ولی اینکه ما همچنان در شهرها و منازلمان از حشره کش برای کشتن حشرات بهره می گیریم، ریشه در همان عقبه ی کشاورزانه ی گونه ی ما دارد؛ اگرچه به گمان من این هرگز جوازی در این راستا نیست که بخواهیم امروزه در دل طبیعت وحشی نیز همچنان این روند را ادامه دهیم.

      اگرچه حشرات به درصد بسیار پایینی دارای کیفیت شخص بودگی هستند اما همین درصد کم هم می بایست عاملی بازدارنده در راستای نابود ساختن بی دلیل و منطق آنها تلقی گردد. چرا ما می بایست از سر تفنن در دل طبیعت، پای خود را روی یک کرم خاکی، یک سوسک سرگین غلتان و یا یک عنکبوت بگذاریم؟! طبیعت خانه ی حشرات است.

      یک جنگل و یا یک دشت، آپارتمان شخصی ما نیست که بخواهیم در آن موجوداتی را به جرم حشره بودن، پست بودن و یا موذی بودن امحاء کنیم. سرآخر اینکه فارغ از مسایل اخلاقی، حتی نقش حشرات در برقراری تعادل تکاملی در پهنه ی حیات مسئله ای از نظر علمی اثبات شده است.

      – دِی داد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *