اندر هستندگیِ هستی (ضمیر خودآگاه هستی) (۰۰۱-۰۰۲)

نوشتن پیرامون هستی از آنجاییکه خودِ مقوله ی نوشتن در همین هستی، هستومند می گردد؛ کار چندان ساده ای بنظر نمی آید. تلاش این نوشتار، ساده کردن فهم مفهومی پیچیده است که پیچیدگی آن ظاهرا مانعی در راستای فهم آن است.

اجازه دهید که بحث را با یک پرسش ماهوی آغاز کنیم. پرسشی از این قرار… آیا هستی “برای-خود” موجود است؟ در نظر گرفتن این پرسش، پرسش دیگری را لاجرم در ذهن ایجاد می کند که آیا هستی از موجودیت خود آگاه است؟ آیا هستی خود را می شناسد؟ و سوالات دیگری از این دست، ذهن نگارنده و خوانندگان را همواره به خود مشغول می دارد.

برای پیش گیری از چنین خلط مبحث هایی لازم است که تمامی موارد فوق را بشکل تک تک مورد تامل قرار داده و نهایتا به پاسخ قانع کننده ای در رابطه با مبحث فوق نایل شویم. اولین مقوله ای که مدنظر قرار می گیرد این است که پرسش فوق از چه نوع پرسش هایی است؟ بعبارت دیگر آیا این پرسش، یک پرسش علمی است و یا اینکه از جنس دیگری است؟ آیا این پرسش را یک دانشمند حوزه ی علم پرسیده است و یا یک فیلسوف؟ آیا پاسخِ این پرسش قرار است که خطاب به یک دانشمند حوزه ی علم داده شود و یا اینکه مخاطب آن یک فیلسوف هستی شناس است؟

تمایل بر این است که در وهله ی اول بشکل سلبی تلاش شود که نوع پرسش، مخاطب آن و بنوعی پرسنده ی آن را مشخص کرده و سپس ایجاباتی را در راستای پاسخ دادن به آن از نظر بگذرانیم. قاعدتا این پرسش در حوزه ی علم نیست. از آنجاییکه علم مقوله ای جزء نگر است و هرگز با پرسش هستی بماهو هستی یعنی هستی در گوهر خویش سر و کار ندارد. به این معنا که دانشمندان حوزه ی علم بجای داشتن دیدی کُل نگرانه، همواره سعی در شکستن پدیدار مدنظر به سطوح پایین تر را دارا هستند تا سرآخر بتوانند  بمدد روش های استقرایی درکی از کل پدیدار حاصل نمایند. پس وقتی یک پرسش چنان در راستای داشتن قرائتی کل نگرانه نسبت به یک پدیدار است، یک پرسش فلسفی خواهد بود.

در ادامه به وجه سلبی ادعا می شود که این پرسش را یک دانشمند حوزه ی علم (scientist) نیز مطرح نکرده زیرا اگر چنین فردی یک پرسش فلسفی داشته باشد، حتما می بایست پاسخ خود را پس از تفلسف به دست آورد. این بدآن معناست که یک پرسش فلسفی به یک پاسخ فلسفی نیازمند است و ارایه ی یک پاسخ فلسفی مستلزم تفلسف است که بشکل حرفه ای و صحیح آن از یک scientist انتظار نمی رود.

همانطور که در بالا گفته شد برای پاسخ دادن به یک پرسش که در گوهر خویش فلسفی است نمی توان از ابزار علم استفاده نمود، پس قاعدتا این پرسش نمی تواند در یک ظرف علمی مطرح گردد از اینرو حتما و به جبر منطقی می بایست در ساحت فلسفه مطرح گردد و مخاطب آن نیز یک دانشمند حوزه ی علم نیست چون در این ساحت (فلسفه)، فیلسوف وارد شده و در راه یافتن پاسخ خود، شنونده خواهد بود.

نهایتا اینکه پرسشی در رابطه با هستی، موضوع هیچ یک از شاخه های علم نبوده و چنین پرسشی در شاخه های هستی شناسی {که خود زیرمجموعه ای از شاخه ی متافیزیک (مَتاگیتیک) است} و همچنین معرفت شناسی مطرح گشته و پاسخ های حاصله می توانند در یک ساحت غیرفلسفی مورد تامل هرگونه مخاطبی مثلا مردم عوام و همچنین دانشمندان حوزه های دیگر علوم قرار بگیرند. با عنایت به مطلب فوق الذکر، ارایه ی توضیح کوتاهی در رابطه با مقوله ی انواعِ وجود الزامی می نماید.

در بخش های قبلی نظریه توضیحاتی در رابطه با وجود داده شد. در آنجا مطرح شد که بر حسب “معیار کلاسه بندی” ما در یک بحث، می توان به تقسیم بندی های متفاوتی دست یافت. مثلا پرسنل یک شرکت را بر اساس معیار جنسیت به یک شکل و همان افراد را بر اساس معیاری دیگر می توان بشکلی کاملا متفاوت کلاسه بندی کرد. مثلا با معیار درآمد، طبقه بندی بشکلی کاملا متفاوت انجام خواهد گرفت حال آنکه افراد (ابژه های کلاسه بندی) همان افراد قبلی هستند. بنابراین ابژه های یکسان با معیارهای متفاوت به طرق مختلف کلاسه بندی می شوند. از اینرو ماهیت وجود (هستندگی) با آنکه خود مفهومی یکسان است، اما با معیارهای کلاسه بندی متفاوت بشکل های مختلفی تقسیم می شود.

با یک معیار کلاسه بندی خاص که می توان آن را “اثبات پذیری” نامید، موجودات به سه دسته ی اصلی ۱٫ موجودات واقعی، ۲٫ موجودات حقیقی و ۳٫ موجودات موهومی تقسیم می گردند {نکته: برای درک خصایل گوهری و عَرَضی هر یک از این ۳ دسته ی اصلی موجودات به بخش های قبلی نظریه رجوع شود}. حال با معیار کلاسه بندی متفاوتی که اسم آن را “آگاهی” می نامیم، می بایست قایل به دو نوع موجودیت اصلی بود. ۱٫ موجودات آگاه و ۲٫ موجودات ناآگاه {نکته: در اینجا وقتی صحبت از موجود می شود، نوع موجودیتِ آن نیز متناظر با نوعِ آن موجود مطرح می شود؛ مثلا یک موجود موهومی، موجودیتی موهومی داراست و یک موجود واقعی، موجودیتی واقعی و…}.

بخش اصلی این نوشتار سعی در شناخت و تعیین خصایل گوهری و عرضی چنین هستومندهایی را داراست. الف) “موجودات آگاه از خود” که نوع موجودیت آن ها در ادبیات فلسفه ی اگزیستانسیالیسم به “موجود-برای-خود” نامیده می شوند، موجودیت هایی هستند که اصطلاحا و بالمعنی الاعم دارای شعور و آگاهی هستند. یک موجود آگاه، “برای-خود-موجود” است. چنین موجودی خود را می شناسد، چنین موجودی بمدد آگاهیِ خویش، از وجود داشتنِ خود، از هستی و از سایر موجودات نیز آگاه می گردد. در مقابل چنین موجودیتی، موجودیت ناآگاه قرار خواهد گرفت.

ب) “موجودات ناآگاه از خود” موجوداتی هستند که از موجودیت خویش خبر ندارند. البته یک موجود ناآگاه از خود، خود به چنین ناآگاهی ای پی نبرده است و چنین مفهومی صرفا بتوسط یک موجود آگاه بر آن نهاده شده است. عدم آگاهیِ چنین موجودی از خویشتنِ خویش آن را از دانستنِ این مطلب و آگاهی از ناآگاهی خویش نیز بی نیاز می سازد. تنها موجودِ آگاه از خود در نظریه ی روابط بنیادین، انسان است.

البته احتمالا سایر گونه های جانوری نیز به هستی خود واقف هستند و از اینرو تلاش در حفظ هستی خویش دارند. صدالبته که در نظریه ی روابط بنیادین، انسان هم فقط یک موجود و یک گونه ی حیوانی است، اما بعلت تفاوت های مادی، زیست شناختی و فیزیولوژیایی به قابلیت هایی دست می یابد که بعضا این توانمندی های اضافی (در مقایسه با سایر جانداران) متاسفانه باعث می گردند که گونه ی انسان توهّم به برتر بودن از سایر جانداران کند.

……….

در روابط بنیادین ما رای به آگاه بودن انسان می دهیم و در رابطه با سایر گونه ها بر خلاف سایر نظریه ها، نگرشی “ندانمی” پیش می گیریم.

نتیجه گرفتیم که انسان بر خلاف اشیاء “برای-خود” موجود است. این موجود بودن برای خود ایجاب می کند که انسان در وهله ی اول پیرامون موجودیت خویش و پس از آن پیرامون موجودیت هستی و سایر هستنده های اطراف خویش، پرس و جو کند. پس بطور کلی نتیجه گرفتیم که موجودات یا برای خود موجود هستند (یعنی آگاه هستند، مثلا انسان) و یا اینکه در خود موجودیت داشته و ناآگاه هستند و درکی از خود ندارند (یعنی ناآگاه هستند، مثلا یک صندلی)!

پس از بحث کلی پیرامون انواع مختلف موجودیت ها بر اساس معیار کلاسه بندی آگاهی، حال سوالی که به ذهن می رسد، بحث پیرامون موجودیت کل هستی است و اینکه چگونه موجودیتی دارد. به یک لنگه کفش دقت کنید. می توان آن را به مثابه یک کل نگریست. یک کل که در آن اعضاء و بخش هایی با در کنار یکدیگر قرار گرفتن به یک موجودیت مستقل تبدیل شده اند. حال سوالی مطرح می شود. آیا کل مجموعه در این مثال خاص از اعضا خود با خبر است. آیا این لنگه کفش می داند که بندهایی دارد؟ یا خیر؟

در پاسخ به این پرسش لازم به ذکر است که کل مجموعه، یک مجموعه ی ناآگاه است بنابراین آگاهی در آن بی معنی است. اما طبق نظریه ی مجموعه ها در منطق نظری (فلسفی) می توان قایل به این اصل مهم بود که اگر صفت خاصی را برای جز یک مجموعه در نظر داریم، می بایست قایل به این نتیجه گیری باشیم که کل مجموعه حتما همان صفت خاص را به حداعلی در خود داشته باشد.

همانطور که می دانید اگر یک عدد مثلا عدد ۲ بخواهد جز مجموعه ی اعداد طبیعی باشد باید بتواند تمامی خصایلی را که برای کل مجموعه متصور می شویم در خود داشته باشد. یعنی عضوپذیری در یک مجموعه به شیوه ای است که هر عضو جدید باید بتواند در تمامی جهات به آن مجموعه و تعریف انجام گرفته برای آن شبیه باشد. ما برای یک لنگه کفش بعنوان یک کل چه صفتی را می توانیم بعنوان خصلت اصلی در نظر بگیریم؟ قطعا هیولی بودن.

همانطور که می بینیم بندِ آن نیز برای اینکه جزء این کل باشد، می بایست هیولی (ماده) بوده و بمجرد ماده بودن، این تعلق شکل می گیرد. پس طبق منطق مجموعه ها، تمامی صفاتی را که برای مجموعه (بشکل کلی) در نظر داریم، می توانیم در بند آن بیابیم. اگر هر یک از این صفات را بند آن کفش نمی داشت، نمی توانست که جزء آن باشد. همچنین تمامی صفات منتسب به بند کفش را خودِ کفش به حداعلی داراست.

حال به مثال دیگری توجه کنید که علاوه بر درک بهتر این مطلب، همچنین بتوسط معیار کلاسه بندی “شرط پذیری”، به ارایه ی قسم جدیدی از موجودیت ها نیز می پردازد. به یک میز دقت کنید که بر روی آن یک گلدان وجود دارد. این میز ۴ پایه دارد. پایه های میز بدون میز وجود ندارند در صورتیکه گلدان بدون وجود میز همچنان موجودیت خود را حفظ می کند. نتیجه می گیریم که در این سیستم موجودیتِ گلدان یک موجودیتِ مستقل بلاشرط است در صورتیکه پایه های میز موجودیت هایی وابسته و مشروط هستند.

پس با این معیار کلاسه بندی جدید، دو نوع دیگر از موجودیت ها به دست می آیند: ۱٫ موجودیت های مستقل بلاشرط و ۲٫ موجودیت های وابسته ی مشروط. حال در اینجای این این نوشتار، قصد داریم با تلفیق انواع مختلف موجودیت ها بر اساس معیارهای کلاسه بندی مختلف به ارایه ی حکمی واحد در رابطه با تمامیت موجودیت هستی نایل آییم. هستیِ هستی از چه نوعی است؟ با در نظر گرفتن تعاریف و طبقه بندی های فوق الذکر بدین نتیجه می رسیم که هستی بشکل کلی یک موجودیت مستقل و بلاشرط است. تمامی موجودات برای موجودیت داشتن می بایست عضوی از این هستی کل باشند. بدون تصور چنین هستی جامع و جهانشمولی نمی توان هیچگونه وجودی برای هیچ جزئی متصور بود.

آیا هستی واقعی است و یا اینکه صرفا حقیقی است؟! از دید انسان بعنوان یک جزء از این هستی می بایست بشکل عقلایی پذیرفت که اگر جزء، یعنی ما، واقعا موجود هستیم (چون این موجودیت بتوسط حواس پنجگانه قابل تمییز دادن است) لاجرم کل هستی بشکل واقعیتی حقیقی موجود است. پس از رسیدن به دو گزاره ی فوق، این نوشتار به هدف اصلی خویش یعنی تعیین نوع هستی اعم از آگاه و یا ناآگاه نزدیک می شود.

نخست به این سلسله پرسش ها دقت کنید. آیا هستی چونان ایده ی روانی شده ی “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” آگاه است؟! آیا “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” از موجودیت خود آگاه است؟! آیا “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” از خود آگاه است؟! آیا “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” برای خود موجود است؟! آیا “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” از اینکه من بعنوان یک جزء موجود هستم، در حال نوشتن پیرامون آن می باشم و در حال حرکت دادن قلم بر روی تن بیجان صفحات هستم، آگاه است؟!

برخی افراد دانشمند ادعا می کنند که “خیر”، آگاه نیست. آنها هستی را صرفا مجموعه ای از اشیاء می دانند که محدود است چون بالفعل رسیده است و هر آن چیزی که بالفعل باشد، لاجرم متناهی است. این افراد دانشمند ادعا می کنند که هستی از موجودیت ما بی خبر است. این افراد ادعا می کنند که همانند حشره ای که خود را به بند کفشی متصل کرده باشد و کفش از آن بی خبر است، هستی نیز از وجودِ ما در خودش آگاه نیست.

پاسخ به این اِشکال عملا هدف اصلی این نوشتار است. قیاس کفش برای رسیدن به به حکمی پیرامون هستی قیاسی مع الفارق است. این قیاس مشتبه و نابجا از آنجایی رخ داده است که ایشان درک درستی از مفهوم هستی نداشته اند. تعریف هستی برای نظریه ی روابط بنیادین عملا بخشی از “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” (رجوع شود به برهان کل یکی است) و چونان قسم روانی شده ی آن است.

آنان اشکال می کنند که پیچیده ترین بخش هستی مغز انسان است. این ها همچنین احتجاج می کنند که هستی خودآگاه نیست زیرا ماده ی آن به پیچیدگی ماده ی مغز آدمی نیست. پیچیده ترین نظام موجود در کائنات، مغز انسان است و تنها، چیزی که تا این حد پیچیده باشد، خودآگاه می شود و اشکالات دیگری از این دست…

و اما پاسخ روابط بنیادین چیست؟! روابط بنیادین پاسخ می دهد که خیر… پیچیده ترین بخش هستی عملا تمام هستی با یکدیگر است. هیچ چیز نمی تواند از “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” پیچیده تر باشد. علاوه بر آن وجود ذهن با ریاضیات و منطق مجموعه ها اثبات شد. هستی با این سطح پیچیدگی صرفا بخشی از “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” است. با داشتن چنین نگاهی به واقعیت، این حقیقت حاصل می شود که انسان با تمام پیچیدگی هایش بخشی از یک کل هست که چنین تعلقی بمدد عقل انکارناپذیر می باشد.

انگشت من جزئی از دستم، دستی جزئی از بدنم، بدنم جزئی از یک خانواده، خانواده جزئی از یک محله، محله جزئی از شهر، شهری جزئی از کشور، کشور جزئی از قاره، قاره جزئی از کُره، کره جزئی از منظومه، منظومه جزئی از کهکشان و کهکشان جزئی از کیهان و قاعدتا کیهان جزئی از چیزی بالاتر، ما همینطور بالا می رویم تا به حداعلی کل برسیم. در این نظریه، نام آن را “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” می گذاریم که همه چیز جزئی از آن است و آن، جزء چیز دیگری نیست. دقیقا مانند عدد یا بهتر است گفته شود مفهوم نهایت.

نهایت اگرچه در نهاد خویش یک سیستم عدددهی ….. است اما ذهن یک درجه از این واقعیت ظاهری بالاتر رفته {نکته: به این حالت در روابط بنیادین “فراروندگی وحدت ساز” اطلاق می شود} و حقیقت نهایت را بعنوان یک مفهوم لایتغیر، لایتحول و لایتجزی می سازد.

این واقعه دوباره بتوسط مغز آدمی برای کل مجموعه ی هستی رخ می دهد. ماحصل چیست؟ ماحصل، “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” است. اگرچه در درون اجزاء منفک تشکیل دهنده ی خود را دارد اما عملا در سطح بالاتر چیزی بدون جزء و بدون سلسله مراتب و شکست است. این کل از آنجاییکه کلی واقعیست، می بایست تمامی صفاتی را که جوهرا در جزء است به حداعلی داشته باشد، و یکی از صفات جوهری یکی از اعضا و زیرمجموعه های آن، “خودآگاهی آدمی” است.

قبلا انسان را موجودی نامیدیم که برای خود موجود است، آگاه است و خود-هوشیار؛ پس لاجرم کل مجموعه هم می بایست این خصیصه را به حداعلی داشته باشد. نتیجتا “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” که در نظریه ی روابط بنیادین آن را حد تفکر بشری می نامیم و لغت “دی” را به آن انتساب می دهیم، برای خود موجود خواهد بود و همچنین بغایت آگاه است و خود-هوشیار. “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” که هستی (اگر قرائت روانی تمام ماده از آن بشود) جزء آن است، موجودیتی خودآگاه است و در هر کوانتوم حرکتی خود از همه چیز باخبر است. هستی از همه چیز باخبر است. هستی از تک تک اتفاقات درون موجودیتی خویش حداعلی آگاهی را داشته و بغایت باخبر است.

در پایان لازم به ذکر است که خطاهایی که در آگاهی انسان رخ می دهند، چونکه در اثر نقصان شاملیت آن است، در آگاهی “کُلِّ همه-چیزِ تنها-چیز” رخ نخواهند داد و از آنجا که هوشیاری آن منوط نیست بلکه مستقل و بلاشرط است، یک آگاهی جهانشمول خواهد بود؛ برخلاف آگاهی انسان که بخاطر جزء بودن از نوعِ آگاهی های وابسته و مشروط است. کل هستی همچون انسان “آگاه” است و بدین سبب بقای خود را حفظ می کند. حداعلی هوشیاری و آگاهی ایجاباتی دارد که از آن جمله به حداعلی منطقی بودن نیز می توان اشاره نمود.

ما در “یک کل خودآگاه” زندگی می کنیم. کل از جزء خود باخبر است. این خبر داشتن کل از جزء بشکل آگاهی ای مستقل و بلاشرط موجود است. هستی بعنوان بخشی از این کل و مجموعه ای از کل عینیات و ذهنیات برای خود موجود است و آگاه بودن کل نسبت به خود منتهی به باخبر بودن آن کل از تمامی اجزایش نیز خواهد شد. یک آگاهی هستی شمول…

تاریخ نگارش: پاییز ۸۹

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *