آرامش (۱۳۵-۰۰۲)

آرامش متضاد رنج است و ماهیتی سلبی دارد که این یعنی واقعا موجود نیست و زمانیکه رنج موجود نباشد، موجودیتش موضوعیت پیدا می کند. آرامش، اساسی روانشناختی دارد و در این باره نقش مسایل شناختی آدمی بسیار پررنگ است. برخلاف درد که برای همگان (نرمال) یکسان ارزیابی می گردد، آرامش می تواند تعاریف بسیار بسیار متفاوتی نزد افراد مختلف داشته باشد.

کسی می تواند در یک کلبه خرابه با داشتن حداقل امکانات آرام باشد اما کسی دیگر در یک قصر، روی زیبای آرامش را ملاقات نکند. حتی یک موقعیت مشابه می تواند برای فردی آرامش بخش و برای فردی دیگر، رنج آور ارزیابی گردد! پس نتیجه می گیریم که آرامش مثل خوشی نیست. آرامش مفهومی سوبژکتیو (ذهنی – روانی) است!

چیزهایی به ما آرامش می دهند که عمدتا منطبق با الگوهای فکری ما باشند. این یعنی اینکه یک موقعیت آرامش بخش، آن موقعیتی است که در آن چیزهای بیرونی منطبق بر خواست های درونی ما باشند. آرامش برای عمده ی افراد همانا تبعیت دنیای بیرون از ایده آل های دنیای درون است. البته این تبعیت در بهترین حالت نیز از شکل ایده آلش فرسخ ها فاصله دارد اما بشکل نسبی می تواند فراهم کننده ی آرامش باشد.

اگرچه در بالا خط ممیزه ای بین آرامش و خوشی و متضادهایشان، رنج و درد کشیدیم و یکی را روانشناختی و دیگری را تن شناختی نامیدیم اما این پدیده ها عملا دارای ارتباطاتی تنگاتنگ با یکدیگر هستند، ارتباطاتی که می توان آن ها را در ساحت روان – تن شناسی مورد مطالعه قرار داد. آرامش و رنج در گرو خوشی و درد هستند اما در سطحی بالاتر و در بازه های طولانی تر.

بطور کلی همان خوشی ها و دردها هستند که در طولانی مدت درک ما از موقعیت های آرامش بخش و رنج آور را برساخته و الگوهای شناختی ما را برای ارزیابی آرامش و رنج به دست می دهند!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *