انسان (۱۰۶-۰۰۲)

می توان نشست و پیش از لمس تجربی مفهوم انسان، آن را تعریف نمود. این قاعدتا نوعی تعریف از-پیشی و آرمانگرایانه است. همچنین می توان آدمی را در وهله ی اول تجربه نمود و سپس آن را در قالب کلمات توصیف کرد؛ این نیز تعریفی از-پسی است: تعریفی تحصل گرایانه، وجودگرایانه؛ عینی و واقعی… هیچ یک از این تعاریف، اقناع کننده ی ذهن باریک بین من نخواهند بود.

من، آدمی را از اندرون آدمی تعریف می کنم. من بر این باورم که تعریف آدمی یعنی همان شناختی که هر کس از خود و با درون اندیشی بدآن نایل می آید. بنظرم برای تعریف آدمی می بایست از تک تک انسان ها خواست تا خود را تعریف کنند و سپس از کنار هم قرار دادن این تعاریف و حذف تکرارها، به بازتعریف نهایی انسان رسید.

انسان گویا تنها گونه ای است که نمی خواهد آن چیزی باشد که هست. انسان گویا تنها گونه ای است که اعضایش صرفا یک وجه شباهت دارند و این وجه آنست که هیچ وجه شباهتی با هم ندارند و همه شان از این وجهِ عدم شباهت برخوردارند. تعریف فلسفی و علمی انسان، کم لطفی در حق انسان است.

انسان می بایست به جزء شناخته شود و نه به کلیت خود! شناخت انسان محقق نخواهد شد جز در شناخت هر انسان بتوسطِ خودِ همان انسان و برای خودِ آن انسانِ خاص…

من تعریفی از انسانیت خود دارم و خود را اینگونه بازتعریف می کنم که فردی عاصی ام! من خود را در عصیان باز شناخته ام. من خود را با ویرانگری ساخته ام…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *