جدیت (۰۶۴-۰۰۲)

خیلی سال قبل، جمله ی بسیار معروفی از افلاطون با مضمون جدی نبودن چیزهای مربوط به آدمی و کلا بشریت برای مدت ها ذهن مرا به خود مشغول ساخته بود. این جمله با رویکردی شالوده شکنانه، معنای خود را در ذهن مخاطبش پیدا می کند. صرف نظر از قصد افلاطون از گفتن این جمله، می خواهم پس از سال ها برای آن، معنایی در ذهن خود و متاثر از حال روانی خود دست و پا کنم.

آدمی موجودی خُرد و به دردنخور است. مهمترین مصائب آدمی در مقایسه با قد و قامت کیهان اصلا به حساب نخواهند آمد. ما ریزتر از آنیم که اصلا بخواهیم برای خود موجودیتی برجسته متصور شویم. بگذریم که غرور کاذب و خرافه های عقیدتی بشر باعث شده است که گمان کند مرکز کیهان است و چه و چه!

ما روزی خواهیم مرد و حتی معروف ترین ها نیز آنچنان به دست فراموشی سپرده می شوند که باور نخواهیم کرد. بلی! این است هستی آدمی! حال چگونه می توان چنین وجودی را جدی گرفت؟!

چگونه می توان سخت گرفت وقتی در خیابان می بینیم که فردی بدون هیچ پایی، با دست هایش بر زمین سرد خود را می کِشد و گدایی می کند و با سخت ترین مشکلات جسمانی و روانی دست و پنجه نرم می کند؟!

من نمی توانم چنین بشریتی را جدی بگیرم. من در حین جدی بودن، خنده ام می گیرد.

درست همانند اینکه در کارزار زندگی، مدیر اداره تان که از قضا، دل خوشی از ایشان ندارید؛ در جلوی چشمانتان به بدترین وضع زمین بخورد و شما با جدیت تمام در حین کنترل خنده تان با ایشان همدردی کنید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.