راستی، چرا تو؟! (۰۴۸-۰۰۸)

همواره شاهد بوده ام که در جمع های خانواده ها، اعضای بزرگسالی که به هر دلیلی متفاوت از اکثریت هستند، در چنین گردهمایی هایی عمدتا بجای بزرگترها با کودکان گرم می گیرند. این تفاوت می تواند علت های مختلفی داشته باشد: معلولیت، ورشکستگی، قربانی حوادث دهشتناک زندگی شدن، جدایی از همسر، اعتیاد، دچار بی ثباتی های روانی شدن و خیلی چیزهای دیگر.

نزدیکی این افراد در جمع به کودکان اصلا به این دلیل نیست که آن ها بخواهند مثلا از کودکان بهره کشی به هر قسمی داشته باشند، بلکه علت اصلی این نزدیکی، “طبیعت عاری از قضاوت” کودکان است. کودکان معمولا چیز اندکی در رابطه با ننگ های اجتماعی می دانند، از این رو خیلی کمتر پیش می آید که بخواهند بر اساس این افسانه ها کسی را قضاوت کنند.

آن ها نمی دانند که اعتیاد چیست، از این رو برای آن ها یک عضو فامیل مصرف کننده ی مواد مادامیکه می تواند با شیرین کاری هایش آن را سرگرم کند، یک انسان فوق العاده است. حتی من بعضا از کودکان شنیده ام که گفته اند: “کاش فلانی بابای ما بود. فلانی خیلی مهربان است و کلی جوک و چشم بندی بلد است!”

کودکان بدون هر قضاوتی نکات چشم گیر و مثبت دیگران را در نظر می آورند اما طبیعت فاسد شده ی در ظاهر متمدن بزرگسالان عامی صرفا نقاط منفی را می بیند. بزرگسال متفاوت ماجرا که اصطلاحا از بد روزگار از جهتی عرفا-منفی متفاوت است، با بزرگسالان دیگر، حرف چندانی برای گفتن ندارد زیرا هر حرفی آغازی است برای قضاوت شدن و واکنش دادن به این پرسش نپرسیده که “راستی، چرا تو؟!”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.