وجدان (۳۴۹-۰۰۷)

در نظریه ی روابط بنیادین و جهان بینی …..، فطرت و یا همان وجدان آنچنان مقوله ی مهمی است که در این رساله ی انتقادیِ ۳۶۶ صفحه ای، من بارها و بارها بدان اشاره کرده ام اما در این آخر کار، می خواهم جمع بندی موجزی از این مبحث ارایه دهم.

نوعی آگاهی در زیرمجموعه ی وجود آدمی بصورت تمام وقت در حال موج زدن است. این آگاهی ماهیتی ناخودآگاه دارد ولی برخلاف رفتارهای ناخودآگاه، اصلا و ابدا از جنس اعمال آدمی نیست و حتی با کوچکترین کیفیت آمرانه ای نیز همراه نمی باشد! این آگاهی را که شاید بتوان آن را اَبَرآگاهی نامید، یک حرف مشخص را نیز در گوش آدمی نجوا نمی کند، بلکه اخطارهایی همیشگی و با تمایلاتی جِبِلی را در هر ظرف مکانی – زمانی – وجودیِ خاص برایمان بازتعریف می کند. این امکان وجودی را من وجدان می نامم!

فروید وجدان را ارزش هایی بیرونی معرفی می کرد که درونی شده اند. من این را از ریشه قبول ندارم. اینگونه ارزش های بیرونیِ internalise شده، نهایتا الگوهای روانشناختی فرد را تشکیل می دهند که فقط تاثیری حداقلی بر کیفیت اخطارهای وجدان دارا هستند نه آنکه خود، وجدان باشند. مثل تفاوت ماهیت آب و شکل ظرف آن که تاثیری بر ماهیت ندارد… همین!

یک دیدگاه برای “وجدان (۳۴۹-۰۰۷)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *