نَفس (۳۳۱-۰۰۷)

(خویشتنِ خویش)

نَفس در نظریه ی روابط بنیادین، آن سطحی است که جسم آدمی را از جسم مادی جهان مجزا می کند. ما در نفسمان از جهان متعین منفک می شویم. نفس آن سر حدی است که در فرازش ما برای خود می شویم. آن مرزی که محل انفصال چیزهای در-خود و تنها چیزِ حقیقتا برای خودِ ماست.

نفس با قرائتی دیگر چیزی نیست جز یک اسم، یک واژه که ما آن را برای توضیح دادن مفاهیمی، اختراع کرده ایم. چرخ دنده ای از یک ماشین بزرگتر. بن پاره ای از یک گفتمان ساختار یافته؛ جزئی از یک ساختار و قس علی هذه! این دست تعاریف از واژه ی نفس، همچنین ما را به مفهوم “من بودگی (منیت)” نزدیک می سازد: اینکه ما برای خود هستیم.

اینکه ما از وجودی لاینفک از خودمان برخوردار باشیم و اینکه ما در کل باشیم. درک ما از نفس و یا منِ مان، درکی بلاواسطه و قایم به ذات خود است. درکی بدیهتا صحیح و سوار بر کارکرد صحیح حواس. فردی که تمامی حواسش از کار بیافتند، در حالت اغماء بسر می برد؛ در این حالت است که نفس یا من وی گم می شود (نفی برهان انسان معلق در هوای پورسینا…)!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *