فریاد (۲۶۶-۰۰۷)

گاهی اوقات دلم می خواهد که بسختی از ته دل فریاد بزنم اما احتمالا نَفَس آن را ندارم. گمان می کنم که داد و بیداد و عصبانیت از آن نوع که بسیار برافروخته شوی، هرگز بمن نمی آید. برخی رفتارها عملا برای برخی افراد وصله ی نچسب هستند. هرگز دیگران از من انتظار چنین برخوردی را ندارند.

زندگیِ من بنوعی به یک کلافِ سردرگم مبدل گشته است. من در این کلاف گیر افتاده ام. تک تک انگشتان و اعضای بدن من به سررشته های این تارهای کلاف بسته شده اند بگونه ای که مرا در ساختار خود می بلعند. دلم می خواهد فریاد زنم و خود را از این شرایط برهانم اما می دانم که نمی توان خیلی از مسایل را با فریاد زدن حل و فصل کرد. فریاد تنها می تواند راه پالایش موقتی باشد.

نمی دانم چرا دیگر شاد نیستم؟! غصه ی روزهای پیش را در سر دارم. کاش “چهارگانه ی پلید دژخو” هرگز اتفاق نمی افتاد. کاش بتوانم به جمعه ۱۶ تیر ۹۱ برگردم. کاش بتوانم سلامت روان و عزت نفس آن روزها را دوباره به دست آورم. می خواهم با فریاد از غم ها بگسلم…

یک دیدگاه برای “فریاد (۲۶۶-۰۰۷)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.