فراغت (۲۶۱-۰۰۷)

(آزادبالی)

پیش ترها مردم گمان می کردن که باید کار کنند تا پس از آن بتوانند فراغتی داشته باشند. من هم مدتی در زمره ی این افراد بوده ام. گمان می کردم که باید تکالیفم را انجام دهم تا فارغ شوم و بتوانم از زندگی لذت ببرم. گمان من این بود که تکلیف داشتن و همزمان فارغ بودن محال است. اما هم اکنون دیگر نظری متفاوت دارم.

حال می خواهم کار من همان فراغت من و فراغت من همان کار من باشد. راه می روم، می نشینم، گفتگو می کنم و می خورم. این ها نه کارهای شخصی قبل و یا پس از فراغت، بلکه کارهایی هستند که فراغت مرا می سازند. دلم می خواهد مطالعه، تدریس، ترجمه و هر چیز دیگری را نیز به لیست فوق بیافزایم. اینگونه کمتر احساس درد و یا گیرافتادگی می کنم.

شاید بتوانم زندگی و همه چیزش را نیز به لیست فوق بیافزایم. آنگونه دیگر چیزی جز فراغت در زندگی نخواهیم داشت. زندگی بازیچه است. زندگی یک شوخی لوده است. زندگی هر چیز دیگری غیر از این نیز بود، باز چیزی مزخرف می بود. من می خواهم از زندگی فارغ شوم…

{زندگی یعنی فراغت…}

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.