گونه ی خجالتی (۰۶۸-۰۰۳)

خیلی از حرف هایی که ما آدمیان به زبان می آوریم، حقیقت ندارند و این از آن جهت است که معمولا چیزهایی را که می گوئیم، قبول نداریم! می گوئیم زیرا فکر می کنیم که آن چیزها خوب هستند، علیرغم اینکه باوری بدآن ها نداریم.

مثلا قشر خاصی از جامعه را می کوبیم اما در دل به آن ها عشق می ورزیم و یا اینکه به ایشان حسد می کنیم. کار خاصی، تفریح خاصی و یا مکان خاصی را نکوهش می کنیم در حالیکه خودمان شیفته ی آن کاریم، دلمان می خواهد به آن تفریح خاص بپردازیم و یا اینکه در آن محل ویژه رفت و آمد کنیم. چه چیزی حقیقتا باعث می شود که عمده ی آدمیان حرف هایی این چنینی بر لب برانند؟! چه چیزی عملا سبب ساز می شود که اینگونه قلب ما و زبان ما دو راه متفاوت از هم را پیش بگیرند؟!

من در این زمینه فرضیه ای دارم: آدمی گونه ای خجالتی است. او خجالت می کشد که تمایلات و خواهش های واقعی خود را به زبان آورد. چیزی را دوست دارد اما خجالت می کشد که آن را مطالبه کند. این خجالتی بودن سبب می شود که این چنین حرف دل خود را قورت داده و در عوض حرفی بگوید که احتمالا بیشتر به مذاق جامعه خوش است. صرفنظر از چیزی که در جامعه باب می شود، انسان همواره حرف دل خود را ناگفته باقی گذاشته است. من بر این باورم که پیشرفت جوامع در گرو شجاعت آن دسته ی بسیار اندک از آدمیان بوده که جرات کرده و حرف دل خود را به زبان آورده اند.

“پسرکی که پدری بقال دارد، به مغازه ی پدر می رود. پدر از وی می پرسد که چه میل داری تا از یخچال مغازه به تو بدهم. پسر که هر گونه خواهشی را در تضاد با موفقیت مالی پدر می داند، خجالت می کشد و می گوید که میلی ندارد. پدر به بستنی های خوشمزه ی داخل یخچال اشاره می کند و می پرسد که آیا از این بستنی ها دوست دارد اما پسرک با گونه های قرمز پاسخ می دهد که نه بستنی زیاد دوست ندارد… و بدین سان پسر برای همیشه خود را از خوردن بستنی جلوی پدر محروم می کند، اگرچه همیشه در غیاب وی به بستنی ها ناخنک می زند…”

4 دیدگاه برای “گونه ی خجالتی (۰۶۸-۰۰۳)

  1. دقیقا درسته دی داد جان
    حالا من خودم بیشتر رو این مسئله مشکل دارم که وقتی یکی ازم میپرسه فلان چیزو دوست داری؟ یا مثلا فلان چیزو میخوری؟ سریع در لحظه بدون اینکه فکر کنم رو موضوع که آیا واقعا من اون کارو دوست دارم یا اون خوردنی رو میخوام یا نه جواب میدم و عمدتا از جوابم پشیمون میشم.

    1. درود فرزاد جان! خوشحالم که به خودآگاهی در رابطه با این مسئله رسیده ای… مطمئنا خواهی توانست که در طولانی مدت بر این مورد فایق آیی. با شناختی که از شما دارم، به نیکی واقفم که کوشش شما به زودی راهگشا خواهد بود. منتظر نظرات آتی شما خواهم ماند.

  2. درود بیکران
    ترجیح میدم این نوشتار(مشخصا بخشی از آن) رو نظریه بدونم تا فرضیه.چرا که در اکثر مشاهدات خودم(از جمله شخص خود من در پاره ای مسایل) این مهم روی داده است.و از این جهت این فرضیه ی شما رو نظریه قلمداد می کنم.

    1. جمع شدن مشاهدات در راستای اثبات یک فرضیه، در طولانی مدت، فرضیه ی مربوطه را به نظریه تبدیل خواهد کرد. به گمانم مشاهدات مزبور در حال جمع شدن هستند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.