جنگ (۱۳۰-۰۰۷)

علتِ غایی سیاست جلوگیری از جنگ است.

آقایی ایتالیایی در یک جلسه به ما خاطر نشان کرد که لازمه ی رسیدن به صلح جنگ است. البته این گویا یکی از جملات معروف ژولیوس سزار است…

همه می دانند که جنگ چیست! هر کودکی که مدرسه را آغاز می کند با خاطراتی از جهان مواجه می گردد که مملو از قصه ی جنگ هاست. جنگ رویارویی تضادها در آراء و منافع است. برای شناختن روانشناسی جنگ ها باید از جنگ در پایین ترین سطح آن آغاز کنیم. یعنی جنگ با خویشتن!

بخش هایی از مغز ما مسئول تحلیل های عاطفی – احساسی است، بخش هایی دیگر مسئول تحلیل هایی منطقی! در ۹۸ درصد مردم بخش عواطف و احساسات بر بخش منطقی استیلاء دارد. در یک درصد افراد، منطق بر احساسات برتری دارد که آن ها را انسان های باهوش می نامیم و در یک درصد دیگر هر دو به یک اندازه قوی هستند که ایشان همانا نوابغند.

جنگ ما با خویشتن ریشه در استیلاطلبی بخش منطقی دارد. منطق، تلاش برای مهار احساسات می کند و در این اثنا جنگی درمی گیرد زیرا که بخش عواطف حاضر به کوتاه آمدن نیست. این جنگ طبق مدل نظریه ی روابط بنیادین همانا جنگ وجدان علیه غریزه است. جنگی که گاهی نمود بیرونی پیدا می کند و تبعات سیاسی…

{هر تضاد و تعارض بیرونی ریشه در یک تضاد و تعارض درونی دارد. جنگ مردمان با مردمان از جنگ ما با خویشتن زاده می شود.}

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.