هجومی برای نشستن – داستانِ بیست و هفتم ما (۰۲۷-۰۰۵)

اشکان این روز ها پیانو یاد می گیرد. آتوسا به خوبی پیانو می نواخت. بعد از درگذشت آتوسا، حالا خانواده برازش احساس می کنند که مسئولیت نواختن پیانو می بایست به یکی از دیگر اعضای خانواده محول گردد. اشکان داوطلبانه این وظیفه را بر عهده گرفته و از این قضیه خیلی خرسند است.

27

اشکان کلاس های پیانو خود را با پیانو قدیمی آتوسا شروع کرد. جلسه ی پنجم بود که معلم خصوصی موسیقی از مادر اشکان درخواست کرد که یک پیانوی جدید برای اشکان خریداری کنند چون پیانوی قدیمی دیگر کیفیت مناسبی ندارد. پیانوی قدیمی، پیانوی مادر بزرگِ پدری اشکان بوده است و دیگر آنتیک بنظر می آید.

قرار شد که پیانوی جدید تا هفته ی دیگر خریداری شود. اشکان از این قضیه خوشحال بود و برای تحویل گرفتن پیانوی جدید دست از پا نمی شناخت. اشکان با خود می اندیشید که با پیانوی جدید خیلی سریعتر نواختن را خواهد آموخت و خیلی زود حرفه ای خواهد شد.

عصر هنگام وقتی سهراب و مادرش در حال جا به جا کردن وسایل اتاق اشکان بودند تا اینکه برای پیانوی جدید جا باز کنند، سهراب از مادرش خواست که استراحت کند. چون مادر سهراب چند وقتی است که بخاطر مشکل کلیه اش، دیالیز می شود. پزشکان توصیه کرده اند که هرچه سریعتر پیوند کلیه انجام شود اما خانواده ی سهراب امکان مالی چنین کاری را ندارند.

اشکان از حمام بیرون آمد و سریعاً به اتاق خود رفت تا ببیند که دکوراسیون جدید اتاقش چه شکلی شده است. در همین هنگام بود که دید سهراب با چهره ای مضطرب دست مادرش را گرفته و برای نشستن به او کمک می کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *