هجومی برای نشستن – داستانِ بیست و ششم ما (۰۲۶-۰۰۵)

نازنین به همراه والدین خود، خاله ها، عمو و مادربزرگ خویش برای معاینه ی قبل از جراحی چشم خود به یک بیمارستان تخصصی رفته بود. در دل ناراحت و تا حدودی هم نگران بود. از خود پرسش های متفاوتی می کرد و نمی توانست بفهمد که چرا این مشکل برای او پیش آمده است؟ نمی دانست که چرا او نابینا شده؟ چرا او می بایست در این سن تن به اعمال جراحی سنگین بدهد. 26

این افکار باعث می شد که والدین خویش را مقصر بداند. اگر آنها او را به دنیا نیاورده بودند او این هم سختی را تحمل نمی کرد، از این رو با آنها اوقات تلخی می کرد.

در همین احوال بود که ناگهان پِچ پِچ خاله هایش در رابطه با چهره ی عجیب یک دختر جوان در میان مراجعه کنندگان نظر وی را جلب کرد. نازنین شنید که خاله هایش می گفتند که کاشکی این دختر کنار آنها نشیند اما آن دختر جوان تنها آمد و به کمک جمع بر تنها صندلی خالی سالن انتظار درست کنار نازنین و خاله هایش آرام نشست.

نازنین کنجکاو شد و از آن دختر جوان پرسش هایی کرد. آن دخترجوان که ۲۱ سال سن داشت و از عطر خوشبویی استفاده کرده بود خود را نگار معرفی کرد. نگار سرطان پوست دارد و این سرطان نادر پوست باعث شده که پوستش جمع شود. یکی از چشمان نگار در اثر این مساله کاملا نابینا شده و چشم دیگرش نیز فقط ۲۰ درصد بینایی دارد.

نگار کسی را ندارد و به تنهایی برای جراحی چشمانش به این مرکز درمانی مراجعه میکند. نگار بعضا حتی همراهی ندارد که در حین عمل، کیف و وسایلش را برای وی نگه دارد؛ اما همچنان امیدوار است که دوباره ببیند.

نازنین در کنار نگاراحساس قدرت می کرد و غمهای خود را از یاد برده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.