هجومی برای نشستن – داستانِ هجدهم ما (۰۱۸-۰۰۵)

{ زندگی من در لحظه ای آغاز شده و در لحظه ای نیز به پایان خواهد رسید. احتمالا زندگی همگان به همین شکل است. همه در لحظه ای می آییم و در لحظه ای می رویم. تنها چیزی که اهمیت ندارد تعداد لحظات ماست. برای من، شاید بیش از هر چیز دیگری لحظه های آغازیدن مهم بوده اند. لحظاتی که بمن آموختند، بودن را در همین آغازیدن ها معنا کرده و خود واقعی خویش را تجلی همین گاه ها بدانم. در هر آنی که می آغازم، هستم. من برای بهتر شدن زیاد آغازیده ام پس بقدر کافی بوده ام.

18

روزی با خود می گفتم حالا که می دانم بزودی در خواهم گذشت چه باید بکنم؟! وظیفه ی من در این مهلت باقی مانده چیست؟! تصمیم داشتم کارهای عجیبی بکنم و یا اینکه به آروزهای دست نیافته ی کودکی خود برسم. حالا پاسخ خود را گرفته ام. در این لحظات باقی مانده تا لحظه پایان شاید نمی بایست کار خاصی بکنم. تنها کاری که باید بکنم این است که مثل گذشته به زندگی خود بپردازم. مثل همگان! و بدون هیچ تفاوتی! گاهی اوقات هیچ کاری نکردن، انجام بزرگترین کار ممکن است…

از پدر ومادرم با آنکه والدین خودم نبوده اند، سپاسگزارم. آنها نمی دانستند که من می دانم ولی دانستن این حقیقت عشق من به آنها را افزود. اگر کمی بیشتر زنده می ماندم برای جبران خوبی هایشان بیشتر تلاش کرده و یک موسسه ی خیریه بنام “کودکان شاد هر روز” را… }

این نامه ی ناتمام آتوسا ۲ روز قبل از به اغماء رفتنش بود. اشکان اشک های خود را نمی توانست کنترل کند و با تمام وجود دلتنگ آتوسای مهربان بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *