هجومی برای نشستن – داستانِ هفدهم ما (۰۱۷-۰۰۵)

نازنین نابیناست. مادر نازنین برای او خیلی غصه می خورد و تمام زندگی خود را وقف آموزش بهتر او کرده است. خودِ نازنین درکی از نابینایی خود ندارد و این بدآن خاطر است که از لحظه ی تولد نابینا بوده است. تنها چیزی که او می داند این است که از دیگران متفاوت است. او شنیده است که چیزی به اسم دیدن وجود دارد. قوایی که باعث می شود چیز های اطراف که او آن ها را فقط لمس می کند و یا می شنود برای دیگران جلوه ی دیگری نیز داشته باشند.

17

نازنین و خانواده ی او اولین ساکنان آپارتمانی هستند که شکیبا در آنجا زندگی می کند. پدر نازنین راننده تاکسی است و مادرش نیز خانه دار است. آن ها آرزو می کردند که با سواد تر و آگاه تر بودند تا اینکه بتوانند دخترشان را در رسیدن به آرزو هایش بیشتر کمک کنند.

صبح زود بود که نازنین ۱۵ ساله غرق عرق از خواب برخواست. هنوز پدر و مادرش در خواب بودند. برای نازنین خواب و بیداری با هم تفاوتی نداشتند و در هر ۲ آنها دنیا تاریک بود. نازنین در تمام طول زندگیش هرگز خوابی ندیده بود ولی صدایی را که آن شب در خواب شنیده بود نمی توانست فراموش کند.

با تلاش فراوان و بدون آنکه دیگر اعضای خانواده را بیدار کند به سمت دستگاه نگارش بریل خود رفت و جمله ای را که مادرش در خواب به او گفته بود با غم فراوان نوشت. جمله ای که هنوز آن را به وضوح می شنید. جمله ای که می گفت: مادرش برای رفع عذاب وجدان خود، زندگیش را وقف او کرده است…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *