هجومی برای نشستن – داستانِ چهاردهم ما (۰۱۴-۰۰۵)

شکیبا در حال بازگشت به خانه از کلاس تنیس بود که احساس کرد پدرام نیز در آموزشگاه است. به سمت پدرام رفت و وقتیکه پدرام او را دید راکت خود را به زمین انداخت و فرار کرد. شکیبا نفهمید که چرا پدرام چنین واکنش تندی از خود نشان و سپس قضیه را فراموش کرد.

14

شکیبا به سر کوچه رسید و برای خرید نان به مغازه رفت. همینکه وارد مغازه شد پدر خود را دید که در حال همکاری با صاحب مغازه بود. شکیبا از پدر خود خجالت کشید و به سرعت مغازه را ترک کرد. وقتی از مغازه بیرون آمد دیگر شب شده بود و شکیبا خواست که هر چه سریعتر خود را به خانه برساند چون می دانست که مادرش در خانه انتظار او را می کشد.

شکیبا وقتی به خانه رسید دید که افراد زیادی شادی را برای دویدن سریعتر در خیابان تشویق می کنند و خود شادی نیز بین تشویق کنندگان است ولی شکیبا رفت و  بسیار ناراحت در کنار شادی ایستاد.

ناگهان ساعت پدرام زنگ زد و شکیبا از خواب بلند شد. پدرام سریعا ساعت را خاموش کرد که دیگران از خواب بلند نشوند. پدرام امروز کلاس تنیس داشت و هفته ی آینده نیز در مسابقه ای شرکت خواهد کرد. شکیبا به یاد آورد که امروز شنبه است و قرار است پدر را ملاقات کند و ضمنا قرار است به ملاقات شادی نیز بروند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *