هجومی برای نشستن – داستانِ دوازدهم ما (۰۱۲-۰۰۵)

البرز در تمام ماه گذشته بارها و بارها چشمان خود را مالیده بود تا مطمئن شود که خواب نیست. ترس از این داشت که بیدار شده و متوجه شود که تمامی اتفاقات خوب این چند وقت گذشته خوابی کوتاه بیش نبوده است.

البرز نمی توانست باور کند که با یک بار تفاضای ساده از پدر جدید خود صاحب یک دوچرخه ی زیبا شده است. چون تا آنجا که به یاد داشت برای تمامی نیاز های خود در زندگی گذشته اش جنگیده بود و سرآخر نیز چیزی عایدش نشده بود.

البرز پدر و مادری مصرف کننده ی مواد داشت که با هم مشکلات زیادی را برای وی و برادرش بوجود آورده بودند. البرز بعد از اینکه والدینش به خاطر دزدی روانه ی زندان شدند خود و برادرش را در یتیم خانه یافت. یتیم خانه ای که بعضی ها آن را سرای کودکان می نامند تا شاید با اسم زیبا به آن مفهومی زیبا بدهند.

البرز پس از فرار از یتیم خانه به همراه برادرش مدتی را بعنوان نوجوان شیشه پاک کن در سر چهارراه ها در باند کودکان گذراند تا اینکه دستگیر شد و دوباره به سرای کودکان بازگشت.

البرز بعد از اینکه برادرش را در یک درگیری خیابانی از دست داد برای ماندن در باند کودکان از خود رغبتی نشان نداد و حالا از سرای کودکان به بهشت خانواده ی منوچهری دعوت شده است. یک بهشت زمینی!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *