هجومی برای نشستن – داستانِ دهم ما (۰۱۰-۰۰۵)

می می در لبه ی ایوان در حال بازی بود و صدای پرندگان از دور به گوش می رسید. آفتاب وسط آسمان بود و روز بسیار گرمی را نوید می داد. می می برای جلوگیری از آفتاب زدگی به گوشه ای پناه برده بود و سعی می کرد کمتر در معرض آفتاب قرار بگیرد.

10

پرنده ای بر روی  لبه ی نرده نشست و شروع به نگاه کردن به می می کرد. می می که بی حوصله بود اهمیتی به پرنده نداد. اما پرنده با تکان های مداوم خود اشتیاق می می برای بازی کردن دوباره را برانگیخت. می می بلند شد و با کنجکاوی سعی کرد که خود را به پرنده برساند.

از اینرو در کنار نرده ها آرام ایستاد و سپس به نرمی شروع به گام برداشتن کرد. پرنده دیگر حواسش به می می نبود و مشغول تمیز کردن زیر و روی بال های خود شده بود. می می توانست طول نرده را طی کرده و خود را به پرنده برساند و سعی کرد با یک جست زدن آن را بگیرد که از بالای ایوان به پایین افتاد.

شادی پس از مرور چند باره ی این خاطره ی تلخ اشک های خود را با کف دستانش پاک کرد و سپس به آرامی از مادر خود که در حال کتاب خواندن بود پرسید می می پس از مرگ به کجا رفته است؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *