هجومی برای نشستن – داستانِ هفتم ما (۰۰۷-۰۰۵)

شکیبا به همراه مادرش در حال تماشای آلبوم خانوادگی شان بودند. مادر شکیبا عکسی از پدربزرگ   شکیبا را به او نشان داد که در حال خندیدن بود و به شکیبا گفت که پدربزرگش وقتی جوانتر بود همیشه می خندید. شکیبا پس از شنیدن این جمله از خود پرسید که پدربزرگش تا بحال چند بار در زندگی خندیده است؟ و این پرسش را از مادر خود کرد. مادر شکیبا گفت که نمی داند و می بایست این پرسش را از خود او بپرسند. از این رو شکیبا تصمیم گرفت که با پدربزرگش تماس بگیرد.

07

بعدازظهر همان روز شکیبا با پدربزرگش تماس گرفت و از او این پرسش را کرد. پدربزرگ نمی دانست که حتی خندیدن  شامل چه چیزهایی می شود و آیا اینکه لبخندزدن هم خندیدن است یا نه؟! اما گفت که شاید بتواند به شکل تقریبی تعداد خنده هایش را حساب کند و این عدد با ضرب تعداد خنده های یک روز در تمام روزهای زندگی اش محاسبه خواهد شد.

شکیبا سعی کرد جواب سئوال خود را به شکل تخمینی حساب کند اما نهایتا نتوانست مطمئن شود که جواب سوال خود را گرفته است یا نه؟! اما سرآخر به این نتیجه رسید که در زندگی بعضا نمی توان برخی چیزها را به شکل قطعی دانست!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *