هجومی برای نشستن – داستانِ ششم ما (۰۰۶-۰۰۵)

گلی و طلا هر ۲ فرزندان سرایدار آپارتمانی هستند که شادی در آنجا زندگی می کند. آنها مهاجر هستند و ۵ سالی است که بتوسط والدین خود از افغانستان به ایران آمده اند. این چندمین آپارتمانی است که آنها بعنوان سرایدار مشغول به کار هستند و در خلال سال های گذشته بسیار سختی کشیده اند.

06

یک روز شادی در حال قدم زدن در حیاط بود که گلی و طلا را دید که به پدرشان کمک می کنند.  گلی دوست داشت که با شادی دوست شود اما پدرشان اجازه نمی داد چون می ترسید که اسباب دردسر شده و مسائل بچه ها کار او را تحت تاثیر قرار دهد. شادی متوجه علاقه ی گلی به خود شد و به سمت او رفت . گلی هم جلو آمد و هر ۲ مشغول صحبت شدند. گلی به شادی گفت که به نقاشی علاقمند است و همچنین دوست دارد که در آینده شاعر شود و شعرهای خود را برای دیگران بخواند. شادی نیز از علاقه ی خود به شعر با او صحبت کرد. طلا نیز پیش آنها آمد و به آن ها پیوست.

شادی در حین صحبت کردن با آنها متوجه شد که چقدر عجیب فارسی حرف می زنند اما بلافاصله به خود نهیب زد که شاید از نظر آنها او نیز عجیب حرف بزند و قضیه را فراموش کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.