“حِ” (۲۴۰-۰۰۴)

دلم خیلی برای “حِ” تنگ شده است. ۱۱ سال پیش (پاییز ۸۲) برای اولین بار ملاقاتش کردم. ملاقاتی کاملا تصادفی که هنوز از یاد من نرفته است. اواخر زمستان (بویژه ماه اسفند) بسیار مرا به یاد وی می اندازد. سالهاست که او را ندیده ام. نمی دانم کجاست و حقیقتا نگرانش هستم.

چه موجود ویژه ای بود. هیچ کس تابحال نتوانسته که همچون او مرا درگیر خود کند. تقریبا یک و نیم سالی طول کشید تا بتوانم سر صحبت را با وی باز کنم. اولین گفتگویمان را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. او رو به جنوب ایستاده بود و من رو به شمال! چشم در چشم هم… خیلی مهربان تر و دوست داشتنی تر از آن چیزی که گمان می کردم، بود!

نیک به یاد دارم که در همان برهه ای که تازه وی را شناخته بودم، داستانکی نوشته بودم و او را قهرمان داستان خود کرده بودم. حتی یک پرتره کشیده بودم و پرتره (سه رخ) که از قضا خیلی شبیه به خود وی شده بود، رفیق قصه گویی های آن دوران من شده بود.

ح انسان منحصربفردی بود. شاید جمع جبری ساعاتی که با هم گذرانده ایم به ۵ ساعت نرسد، اما وی به اندازه ی ۵۰ سال مرا درگیر خود کرده است. اگرچه از هم جدا شدیم و راهمان یکی نبود اما دلم می خواهد که دوباره وی را ملاقات کنم. دلم می خواهد ببینم که آیا مرا همچنان به یاد می آورد یا که نه!

ساختمان زیبای خالی از سکنه محلی بود که ح را عمدتا در حوالی اش ملاقات می کردم و عجیب این ساختمان او را به یادم می آورد. نمی دانم اکنون که این متن را می نویسم ح کجاست. شاید نزدیک به من باشد و شاید هم خیلی دور. اما آرزویم این است که در میان ما باشد. ح از آن دست آدم هایی بود که هرگز فراموششان نخواهم کرد. خاطره ی وی جزیی جداناشدنی از روان من گشته است.

……….

ح عزیز، می بینی؛ متن گفتگوهای کوتاهمان هنوز از یادم نرفته است.

یک دیدگاه برای ““حِ” (۲۴۰-۰۰۴)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *