احساسات ویژه (۲۳۹-۰۰۴)

از کودکی پیش آمده است که گاهی احساس بسیار ویژه ای در لحظات به خواب رفتن و یا بی موقع از خواب پریدن بر من چیره می گردد. احساسی که حقیقتا نمی توان آن را با زبان بیان نمود و این بخاطر محدودیت های زبان در انتقال احساسات گنگ است و احتمالا بجهت نداشتن تجربیات مشترک، مخاطب نیز از درک آن عاجز خواهد بود.

مثل رنگ آبی! وقتی من می گویم آبی، شما آن را درک خواهید کرد نه از این جهت که من توانسته ام، آبی را تعریف کنم، بلکه صرفا از این جهت که شما خود جداگانه آبی را دیده اید (البته اگر شما بتوسط خانواده ای بزرگ شده بودید که اشتباها رنگ سبز را بجای رنگ آبی به شما معرفی کرده بودند، وقتی من لغت آبی را به زبان می آوردم، شما کاهو و رنگ آن را متصور می شدید و در این جا باز زبان من قاصر بود از اینکه با گفتن واژه ی آبی تجربه ی آن را نیز به شما منتقل کنم!)

من اسم این احساس را کفکی شدن اشیاء گذاشته ام و نمی دانم که اصلا این واژه مناسب باشد یا نه! علت این احساس احتمالا خواب رفتن بخش هایی از سر و گردن و یا تنه است که البته علتش اصلا اهمیت ندارد زیرا می تواند کمبود و یا زیادبود یک ویتامین و یا ماده ی معدنیِ موردنیاز بدن نیز باشد و یا هرچیز دیگری؛ آن چیزی که اهمیت دارد خود این احساس ویژه است جوریکه وقتی به آدمی دست می دهد انگار اشیای اطراف همه از جنس کف بوده و اسفنجی اند. گویا چیزها باد می کنند و تصور کلمات در ذهن بشکل کلمات نوشته شده و یا تهیه شده از جنس پنیرهای فرانسوی متخلخل است!!!

این احساس همانند احساس دیگری که وقتی به چیزی بمدت طولانی نگاه می کنیم، آنگاه آن چیز دورتر از واقع بنظر می رسد (مثل تصویر اشیاء در آینه های محدب و مقعر) و یا آن احساس ویژه ی دیگری که پس از تکرار کردن یک کلمه (مثلا کلاه)، حس آن واژه در نظرمان بسیار احمقانه می آید؛ مسخره و خاص جلوه می کند. که می داند که چقدر از این احساسات ویژه که نمی شود، آن ها را زبانی کرد، در ژنوم بشری وجود دارند؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.