در باب اونیورسال ها (۱۸۱-۰۰۴)

حکم اونیورسال ها چیست؟ مثلا واژه ی سردی را در نظر بگیرید. آیا این واژه واقعیت دارد؟ آیا صرفا یک تصویر (ایده) ذهنی است و یا اینکه فقط یک نام است؟! در تاریخ فلسفه به ۳ رویکرد کلی رئالیسم، کونسپتوآلیسم (مفهوم گرایی) و نامینالیسم (نام گرایی) در این باره رسیده ایم. من در این نوشتار قصد دارم که با رویکردی فلسفی – علمی در باب حکم اونیورسال ها نظر کلی خود را ابراز دارم.

اینکه اونیورسالی در ذهن بشر ساخته می شود، حقیقتا ریشه در قوای ذهنی آدمی دارد. ساخته شدن یک اونیورسال در مجموعه ی ذهن – روان آدمی فرآیندی چند مرحله ایست. اگرچه این اتفاق در نظر اول حرکت از اجزاء (تک تک چیزهای سرد) به یک کلیت واحد (سردی) طبق یکی از مولفه های ناب فاهمه کانتی است، اما اصل این قضیه تلفیقی از مراحل مختلف ذهنی و غیرذهنی است.

هنگامیکه فرد دست خود را بر روی یک قالب یخ قرار می دهد، با این عمل خود ارتباطی حسی با یک اُبژه ی فیزیکی بیرونی برقرار می سازد. شاید به سختی بتوان در واقعیت قالب یخ شک کرد. پس اولین مرحله در شکل گیری اونیورسالِ سردی، ارتباط یکی از حواس ما بشکل مطلوب با محرک های مرتبط با آن حس خاص است، که در این مثال گیرنده های سرما – گرما پوست درگیرند که کلا می توان آن ها را در ذیل جهاز حس لامسه (بساوایی) طبقه بندی کرد.

پس اولین مرحله که ارتباط حس با محرک حسی بیرونی است، با عنایت به این مطلب که خودِ محرک از جنس واقعیت است، ذاتی واقعی یا رئال داراست. گیرنده های سطح پوست، داده های حسی (Sense Data) دریافت شده را از طریق سیستم عصبی به مغز انتقال می دهند. این داده ها مقوله ای بالذات خنثی هستند یعنی مبحث سردی و یا گرمی برای آن ها مقوله ای بلاموضوع است.

این مغز بشر و دستگاه تفسیر آنست که این داده ها را که از جسم واقعی بیرونی به سمت خود آمده است، بنحو ویژه ای بر اساس کیفیات ذاتی خود ترجمه می کند. خروجی این تابع، ترجمان تجربه ی حس مرتبط با آن جسم بیرونی است. در اینجاست که تجربه ی متناظر با جسم بیرونی (تاثر بیرونی) برای مجموعه ی ذهن – روان چونان یک تصورِ (ایده) درونی (سوبژکتیو) کشف می گردد.

می توان به این ترتیب ادعا کرد که مغز (مجموعه ی ذهن – روان) جسم اُبژکتیوِ بیرونی را از طریق چارچوب تفسیر (تابع ترجمان) خود به یک تصور سوبژکتیو درونی ربط می دهد که در این مورد خاص جسم بیرونی به مثابه یک اُبژه ی رئال، ورودی (آرگومان) تابع ترجمان بوده و خروجی آن یک تصورِ (سوژه) مفهومی است.

این حرکت را همچنین می توان حرکت از فعالیت احساس به فعالیت ادراک قلمداد کرد. تا این جا با ادبیات روابط بنیادینی، جسم (مغز و کانال های حسی آن) و روان (بعنوان محل انباشت مفاهیم تجربی) دخیل بوده اند. حال نوبت ذهن است که در ظرف روان دست به فعالیت زده و تجربه ی ذخیره شده از این تماس در خود را به یک ایده ی قاطقوریایی (کلی) مبدل ساخته و واژه ی سردی را از سر تجربه ی تک تک چیزهای سرد ضرب کرده و یخ را تحت این رده (قاطقوریا) کلاسه بندی نماید.

این جا و در ارتباط با سایر رده هاست که شناخت بعنوان مرحله ی آخر این چرخه حاصل می گردد. در این فاز واژه ی سردی حقیقتا چیزی جز یک نام نیست. رویکرد من در این باره یعنی حل مسئله ی اونیورسال ها و به دست دادن حکمی فراگیر، رویکردی التقاطی است. اگرچه واژه ی سردی خود یک نام بیشتر نیست. اما رسیدن به آن فرآیندیست که از ساحت رئال ها و مفاهیم می گذرد.

شاید بتوان نتیجه گیری کرد که اونیورسال ها عملا نام هایی هستند که ما بر شناخت های کلی خود از جهان خارج می گذاریم، نام هایی که مفاهیمی در دل خود دارند که ریشه در وقایع جهان دارا می باشند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.