تئوریا فیلوسوفیکو – سایِنتیفیکوس (۱۴۴-۰۰۴)

فردی سی ساله از خود می پرسد: “من ۴۰ سال قبل موهای خود را چه مُدلی درست می کردم؟!” یا اینکه مثلا “۵۰ سال قبل من چه ماشینی سوار می شدم؟!” این ها پرسش هایی بی معنا هستند.

به مثال دیگری توجه کنید: قدمت دوستی دو نفر یک سال است. دوست الف در رابطه با اتفاقات ۱۰ سال پیش زندگی خود خود با دوست ب گفتگو می کند و به وی می گوید که ۱۰ سال پیش چه مشکلات بزرگی را از سر گذرانده است. دوست ب دلخور می شود که چرا در آن برهه های سخت از وی کمک مطالبه ننموده است!!! و وی را متهم به خیانت در پیمان دوستی می کند زیرا که آن ها در بدو شکل گیری رابطه شان با هم عهد کرده بودند که در سختی ها یکدیگر را تنها نگذراند! این نمونه ی دیگری از یک سری جملات بی معناست.

همه ی ما در مواجهه با جملات فوق و اتفاقات و انقلابات عاطفی مستتر در آن ها یکه می خوریم و به بی منطقی در پس آن ها اشاره می کنیم. اگر کسی به طُرُق بالا استدلال کند در عقل وی شک می کنیم و سعی می کنیم که به ایشان توضیح دهیم که پرسش اشتباه بی نیاز از پاسخ است و یا اینکه حداقل پاسخی اشتباه از جنس خودش آن را کفایت می کند. ضمنا تلاش می کنیم که به پرسش های اشتباه هرگز پاسخ ندهیم زیرا هر گونه پاسخی سعی در راستای تصحیح پرسش و بخشیدن جایگاه معرفتی به آن است.

در این نوشتار قصد دارم که بیان کنم پرسش هایی از این دست: ۱٫ چه کسی ….. را ….. کرد؟! و یا ۲٫ قبل از خلقت جهان (مِه بانگ) چه بود؟! دقیقا همانند پرسش های مهمل فوق الذکر همگی بی معنا هستند. بر اساس مدل های فیزیکی رایج و امروزی این پس از انفجار است که انرژی حاصل می گردد و این انرژی همچون جسم متجسد شده و فضا را می سازد. پس قبل از فضا جایی وجود نداشته، همانطور که قبل از انگشت من، اثر انگشت من وجود نداشته است. پرسشِ قبل از بیگ بنگ چه بوده است، پرسش نادرستی است زیرا فضایی نبوده که چیزی وجود داشته باشد.

این پرسش از نقطه نظر زمان نیز پرسشی بی معناست. دوباره طبق فیزیک مدرن زمان نسبی فضاست و موجودیتی مستقل ندارد. پس اگر فضایی نباشد، زمانی هم در کار نخواهد بود. پس استفاده از قید زمانِ “قبل از” مادامیکه هنوز محور زمان بوجود نیامده است، پرسشی نادرست است. بعبارت کلی تر مکان و زمان از کیفیات وجود این جهان هستند و قبل از وجود این جهان، هم از نظر قبلِ مکانی و هم از نظر قبلِ زمانی با در بسته مواجه خواهیم شد. قبل از آنکه من به دنیا بیایم در چه ورزشگاهی و در چه روزهایی از هفته ورزش صحبگاهی می کردم؟!

“جهانِ هست” را می توانیم نتیجه ی ممکن قوانین ضروری حاکم بر آن بدانیم و پیچیدگی جهان کنونی نمی بایست در ذهن مخاطب این توهم را به وجود آورد که این قوانین از ابتدا پیچیده بوده اند. این پیچیدگی ماحصل تکوین ۱۳٫۷ میلیارد ساله ی کیهان است. جهان در بدو پیدایش بسیار ساده و خُرد بوده است. یک جهان ساده بسادگی از دل یک سری قوانین ضروری و ساده ی ریاضی قابل پیدایش نمودن است. جهان فیزیکی محصولِ ممکن قوانین ریاضی ساده و ضروری است. هستی غیرفیزیکی نیز معلول محتمل قوانین منطقی ساده و ضروری است.

مدل های توضیح دهنده ی جهان فیزیکی اساسا می بایست حالتی قرینه با مدل های توضیح دهنده ی هستی غیرفیزیکی داشته باشند. نظریه ی غایی همه-چیز (tUToE یا TPS) در دل خود می بایست این انطباق را بوجود آورد و در این حالت یک نظریه ی تمام و کمال خواهد بود. بنحویکه مثلا نظریه ی روابط بنیادین دی دادی اثبات کننده ی نظریه ی M ویتونی باشد و بالعکس. نظریه ای برای همه-چیز یا بعبارت بهتر نظریه ی غایی همه-چیز به این ترتیب قادر خواهد بود تمامی پرسش های فلسفی – علمی پیش رو خود را (پرسش هایی از جنس پرسش های فوق) پاسخگو بوده و از پس آنها برآید.

هر یک از این دو نظریه ی فلسفی – علمی که در دل هم یک نظریه ی واحد را خواهند ساخت همانند دو نیم کره ی مغز عمل کرده که در رابطه ی قرینه شان کلیت یگانه ی مغز را می سازند. اگر فیزیکدانی تلاش کند که به پرسش های مهمل مطورحه در ابتدای این نوشتار پاسخ دهد، متهم خواهد شد که پای خود را فراتر از حوزه ی تخصصی خود گذاشته و به بیراهه رفته است. نقدهایی که بر کتاب طرح بزگ هوکین شده اند بنوعی به همین مطلب اشاره دارند.

منتقدین می گویند که هوکین موضوعات فلسفی را در یک ظرف علمی مطرح کرده و خود را عملا در جایگاه یک فیلسوف گذاشته است در صورتیکه خود عملا در ابتدای کتاب مرگ فلسفه را اعلام کرده است. اگرچه هوکین در جمله ی مشهور “فلسفه مرده است” فصل اول کتاب خود، فلسفه ی طبیعی دوران قرون وسطی را در ذهن و نظر داشته است و حقیقتا از این اتهام مبری است اما این جمله واقعیت دارد که هوکین در کتاب خود حرف از فیزیک نمی زند، بلکه فیزیک را همچون ابزاری در راستای پاسخ دادن به پرسش هایی به کار می برد که خود از جنس فیزیک نیستند و من این حرکت را نوعی حرکت فلسفی می دانم.

حرکتی که ضمنا نیز بسیار نیکو آن را ارزیابی می کنم. این یعنی دادن خوراکِ علمی به نظریات فلسفی!  این یعنی اتحاد فلسفه و علم در راستای پاسخ دادن به پرسش های پیش رو ذهن بشری! این یعنی تئوریا فیلوسوفیکو – سایِنتیفیکوس! این یعنی TPS!

اگر فیلسوفی نیز بخواهد به پرسش هایی در باب جهان پاسخگو باشد، مادامیکه در کسوت یک فیلسوف است متهم به تخطی و گزافه گویی است. این رسالت هر دو این افراد است تا بتوانند با همکاری با یکدیگر به پاسخی خودبسنده و خودگواه نایل آیند. این اهمیتِ این اتحاد را فریاد می زند. این یعنی اتحاد چرایی ها و چگونگی ها در یک مکان. من این اتحاد بزرگ را “The Grand Unity” می نامم. فقط این The Grand Unity قادر خواهد بود تا توضیح قابل قبولی را از The Grand Design ارایه کند. هر چیزی غیر این دو و هر یک از آن دو بدون دیگری حرکتی ناتمام است و کورت گودل پنبه ی آن را دهه ها پیش زده است.

نظریه ی روابط بنیادین (P) و نظریه ی اِم. (S) در اتحاد با یکدیگر (TPS) و با نوعی تناظر یک به یک درونی قادر خواهند بود “هستی – جهان” را برایمان بزرگ منشانه توصیف نمایند… برخی ها در زمینه ی معرفت های چند بُن پاره ای بر سبیل افراط رفته اند و ادعا کرده اند که تلفیق مذهب – فلسفه – علم (RPS) ما را به شناخت هستی – جهانِ الهی خواهد رساند، برخی دیگر همچون اوتو نویرات تفریط کرده اند و ادعا نموده اند که تنها بن پاره ی علم (S) این مهم را ممکن خواهد ساخت. من نیز در رویکرد خود موضع حد وسط را اتخاذ نموده ام، تلفیق فلسفه و علم (PS).

من نیز جهان بینی را مهم می دانم اما جایگاهی برای آن در این مجموعه قایل نیستم، زیرا جهان بینی سراسر جایگاه و ساحت جملات امری است و این جملات ارتباطی با مقوله ی شناخت ندارند. جهان بینی سرتاسر از اصالت شناختی عاری است و در بهترین حالت می تواند بر اصالت شناختی دانش تکیه زند، مثلا جهان بینی ….. .

وقتی قضیه ی ناتمامیت گودل بیان می دارد که هیچ سیستم فکری ساخته شده از گزاره ها نمی تواند کامل باشد و تمامیت خود و اثبات آن را مدیون سیستم دیگری می باشد، عملا به روشنی نشان می دهد که علم نیز نمی تواند قایم به ذات خود و سیستم کاملی باشد. اثبات این قضیه بسادگی محقق می شود، کافی است بپرسیم: “علم چیست؟!” پاسخ به این پرسش از عهده ی خودِ علم ساخته نیست. هرگونه پاسخی به این پرسش، پاسخی فلسفی است. اینجاست که حضور فلسفه لازم می شود تا به علم بیاموزاند که چیست و گسترشش در گرو چه می تواند باشد.

منطق و ریاضیات تماما مشتمل بر گزاره های تحلیلی هستند. آن ها چیزی در رابطه با جهان نمی گویند بلکه صرفا در رابطه با خود صحبت می کنند زیرا موضوعات و محمولات در گزاره های آن ها با هم رابطه ی تساوی دارند. از منطق می توان برای اثبات ریاضیات بهره جُست (نظریه ی مجموعه ها) و بالعکس نیز می توان از ریاضیات برای اثبات منطق استفاده کرد (منطق ریاضیاتی). چنین رابطه ای بین فلسفه و علم (فیزیک) نیز برقرار است. از فلسفه می توان برای اثبات اصالت علم (فلسفه ی علم فیزیک) و از علم نیز می توان برای اثبات ادعاهای فلسفی (فیزیک نظری) بهره گرفت و این دو بدین وسیله یکدیگر را کامل می کنند.

اصل مطلب اینکه هر گونه تلاشی برای فروکاهیدن فلسفه و تحویل نمودن آن به علم تلاشی باطل است، اشتباه بودن برعکس این روند نیز خود در گذر زمان بارها به اثبات رسیده است. نظریه برخلاف جهان ذاتی زبانی دارد. این یعنی اینکه آدمی تجربیات خود از عالَم بیرون را در یکی از امکانات خود که ذاتی ذهنی – روانی دارد و نام آن زبان است، صورتبندی می کند و این بازنمود (Representation) خودِ عالم بیرون نیست. هر چیزی با عکسش توفیر دارد ولو آنکه آن تصویر بتوسط بهترین دوربین های عکاسی تهیه شده باشد.

جهان (World) و نظریه (Theoria) با هم یکی نیستند. این عدم انطباق همواره توضیحاتی را می طلبد. همانند عکسی که از یک رویداد به دیگران نشان می دهیم و آن ها انتظار دارند که توضیحاتی در رابطه با آن نیز در ذیل عکس و علاوه بر عکس ارایه شود. یک نظریه به توضیحاتی در پیرامون خود نیاز دارد که از جنس خود نظریه نیستند. این توضیحات را من متاتئوریا (Meta-Theoria) می نامم. بدون آن توضیحات پیام عکس به مخاطب منتقل نخواهد شد، زیرا مخاطب این توان را ندارد که با درگیر عکس شدن به اطلاعات پیرامون آن پی ببرد.

یک پیکر خون آلود بر روی زمین می تواند محصول یک تصادف باشد، یک نزاع، یک خودکشی و حتی یک صحنه ی نمایش خیابانی! بهترین عکس ها نیز این اطلاعات را خود به مخاطب منتقل نمی کنند. آن اطلاعاتِ پیرامون عکس است که کمک می کند به شناختی از عکس برسیم، زیرا شناخت مقوله ای ابتداء به ساکن نیست. فلسفه، متاتئوریا علم است و علم نیز متاتئوریا فلسفه تا نهایتا هر تئوری ای چه فلسفی و چه علمی با متاتئوریش پیوسته و بتواند تصویری گویا از هستی – جهان ارایه دهد.

یک نیم کره از مغز متانیم کره ای برای دیگری است. هر نیم کره از مغز صرفا اطلاعات محدودی را از جهان در راستای شناخت فراهم می آورد. اطلاعاتی که حیطه و محدوده ی آن، حوزه ی فعالیت (Scope of Functioanlity) نیم کره ی دیگر است. حدود علم جاییست که رسالت فلسفه آغاز می گردد و فلسفه نیز جایی به پایان می رسد که علم از آنجا آغازیده است.

{امروزه دیگر تقریبا یک قرنی است که رسالت فلسفه پاسخ به پرسش های بنیادین بشر در باب حقیقت جهان هستی نیست، بلکه وظیفه ی فلسفه صرفاً (در بهترین حالت) طرح و تدقیق این دست پرسش هاست. در سده های پیش رو این پاسخ ها (بشکل فرگشتی و تدریجا بهتر-شونده) همواره در چنته ی علوم طبیعی به سرکردگی علم فیزیک خواهند بود.}

3 دیدگاه برای “تئوریا فیلوسوفیکو – سایِنتیفیکوس (۱۴۴-۰۰۴)

  1. من نیز جهان بینی را مهم می دانم اما جایگاهی برای آن در این مجموعه قایل نیستم، زیرا جهان بینی سراسر جایگاه و ساحت جملات امری است و این جملات ارتباطی با مقوله ی شناخت ندارند. جهان بینی سرتاسر از اصالت شناختی عاری است و در بهترین حالت می تواند بر اصالت شناختی دانش تکیه زند، مثلا جهان بینی ….. .::

    هرگز نتوانسته ام علاقه ی سودایی بعضی را به پریشان ساختن ذهن خود با مطالعه ی کتب عرفانی بفهمم.این کتب در ذهن آنها تردید بوجود می آورد و به تخیلات آنها بال و پر می بخشد.و به آنها کیفیت گزافه گونه ای می دهد که با سادگی “زندگی” ناسازگار است.

    آنچنان نوشتار شما زیبا بود که نتوانستم دوباره و چند باره مطالعه نکنم…

  2. فاینمن رو تصور کنید که بعد از کمک به ساخت بمب اتم در قهوه خانه ای نشسته و با مادرش چای می نوشه. همان زمان خبر موفقیت آمیز بودن بمباران اتمی پخش میشه و فاینمن اظهار نظر بسیار جالب و قابل تاملی داره (مطرح نمیکنم تا دوستان زندگی این اعجوبه رو مطالعه کنن و لذت ببرن…
    به عقیده من ارائه شواهد اثبات نیست. ایجاد ارتباط میان مسایل مختلف هم اثبات نیست. در مفاهیم و دیالوگ های سطح بالا و دقیق باید کلمه ها به درستی استفاده بشن. در دوره ای بنا به علاقه در روستایی محروم به بچه ها ریاضیات درس می دادم. جالب اینجا بود که این بچه ها ارائه مثال رو اثبات میدونستن.
    باید ببینیم مفهوم اثبات وقتی در بحثی استفاده میشه چیه. بزرگترین نظریات فیزیکی به مفهوم ریاضیاتی هنوز اثبات نشدن بلکه شواهد موید اونهاست. با این همه نزدیکی و مفاهیم مشترک بین فیزیک و ریاضی، این دو مقوله در موضوع اثبات با هم فاصله های شدیدی دارن. چطور میشه در حوزه الهیات با اون همه ترم های نادقیق و تعریف نشده حرف از اثبات زد.
    به عقیده من، مراد از اثبات در بهترین حالت در اون بستر یعنی کشف ارتباطات و شواهد که چنین چیزی هرگز اثبات به معنی آنچه که منطقا معتبر است نیست. دوستی از اعجاز عددی قرآن شگفت زده شده بود و مثالهای متنوعی ذکر می کرد. به ایشون نشون دادم هر کتابی از هر زبانی به من بدهند روابط شگفت انگیز عددی در اون کشف خواهم کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.