تئاترهای ذهنی دَرهَم (۱۱۱-۰۰۴)

فرض کنید که فردی از یک ویژگی شخصیتی نکوهیده رنج می برد، مثلا ایشان تنبل است و این قضیه وی و اطرافیانش را آزار می دهد. او سعی می کند که این ویژگی منفی را از وجود خود بِزُداید. فکر کردن به این ویژگی گام اول برای برائت جُستن از آن است، چونکه وی را قادر خواهد ساخت تا در وهله ی نخست به ضعف خود پی برده و سپس با برنامه ریزی بر آن فایق آید.

اما فرد دیگری را فرض کنید که مشکلش فکر کردن به فرد یا چیز خاصی است. این فکر کردن برای وی دردآور است و او قصد دارد که از این مسئله ی بغرنج خود را برهاند. در اینجا دقت می کنید که برخلاف فرد اول (فرد تنبل) او قادر نخواهد بود که حتی به مشکل خود فکر کند، زیرا فکر کردن به مشکل یعنی فکر کردن به آن موضوع خاص که خودش همان مشکلی است که فرد می خواهد بر آن چیره شده و آن را رفع کند!

کار نفر دوم خیلی خیلی سخت تر از کار نفر اول است و این از آن جهت است که تلاش در راستای حل مشکل، به مشکل دامن می زند. من نام این پدیده را پدیده ی باتلاقی می گذارم. نفر اول با تلاش برای تنبل نبودن، تنبل تر نمی شود اما نفر دوم با تلاش برای فکر نکردن، بیشتر به دام فکر به موضوع مربوطه می افتد و اصطلاحا بیشتر در باتلاق تفکرات آزاردهنده ی خود فرو می رود.

خواننده ی دانا آگاه است که این مسئله بسیار شبیه به پارادوکس فکر نکردن است: آنکس که فکر نمی کند، فکر می کند که فکر نمی کند!!! پیش از این توانسته بودم که این مشکل را بشکل قابل قبولی حل کنم و راه حل آن تفکر ارادی با سرعت زیاد به موضوعات گوناگون بود. مثل تماشای تلویزیونی که کانال هایش را بسیار سریع عوض کنیم که در این حالت حین تماشای تلویزیون، تلویزیون تماشا نخواهیم کرد.

برای نفر دوم تفکر تصویری ما به ازاء توامان با تکنیک تغییر تصاویر ذهنی بشکل بسیار سریع می تواند راه حل خوبی بجهت رهایی جستن از فکرهای ناخوشایند باشد و این یعنی تماشای مداوم تئاترهای ذهنی بی کلام و درهم و برهم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.