اصول، دل پیچه ها و روان پیچه ها (۱۰۲-۰۰۴)

فردی را در نظر آورید که از نظر شخصیتی فرد کاملی است. ایشان برای خود اصولی دارد و کنش ها و واکنشهای خود را طبق این اصول هدایت کرده و معمولا پاسخ خوبی می گیرد. اصول وی، ایشان را وا می دارد که در تمامی مواقع به دیگران احترام گذاشته، آن ها را دوست بدارد و یا حداقل اینکه با ایشان مدارا کند. در تمامی گفتگوها این فرد در اثر اصول خود به حرف های مخاطب خود گوش فرا می دهد و برای وجود آن ها ارزش قایل است.

حال فرض کنید که قهرمان نوشتار ما در برهه ای از زمان، مثلا در یک تابستان گرم در اثر خوردن غذای فاسد، مسموم شده و دچار دل پیچه های شدید و نهایتا اسهال مزمن گردد، جوریکه مجبور باشد روزی چندین بار بعد از تلاش های وافی در کنترل وضعیت بحرانی اجابت مزاج خود، خود را سریعا به مستراح برساند؛ دیگر چه بر سر اصول مردم داری وی می آید؟!

دل پیچه وی را مجبور می سازد که عمدتا در وسط گفتگوهایش محفل را ترک کرده و به سمت تخلیه خانه راهی شود. دیگر اصولش در مقابل دل پیچه هایش یارای مقاومت نخواهد داشت. دیگر این اصول مادامیکه دل پیچه درمان نشده است کاربست پذیر نخواهند بود.

اینکه فرد بعلت اقتضای جسمانی نتواند اصول خود را رعایت کند، اشکال در اصول نیست، اشکال در جای دیگری است، در جسم است که مداوا می طلبد. در سلسله مراتب وجودی، جسم بر مجموعه ی ذهن – روان که جایگاه انباشت اصول است، تقدم دارد.

حتی میتوان برای قهرمان داستان روان پیچه را نیز متصور گشت. روان پیچه ای همچون وسواس که اگرچه در ساحت روان متجلی می گردد اما خاستگاه اصلی آن کالبد جسمانی است. بنابراین هیچ اصولی و هیچ رویه ای بر مداوای این پیچش ها (چه جسمانی و چه روانی) تقدم ندارند. من می پرسم که در زمان نادرستی جسم و روان، بهترین اصول به چه کار آیند؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *