خَمود: جُمود و رُکود (۰۰۶-۰۰۸)

بسیاری از مردمان منتظر نشسته اند تا جهان چیزی جذاب به آن ها عرضه دارد. وقتی به زندگی حُزن انگیز ایشان می نگرم، در کمال بهت و تعجب نظاره گر این هستم که تمام زندگی ایشان هدر رویاهایی شده است که هرگز به دنبال آن ها نرفته اند. این خیلی دردآور است که بخواهیم فقط رویا بپردازیم اما کمترین جسارتی در راستای رقم زدن آن ها نداشته باشیم.

وقتی با آن ها گفتگو می کنم، لحظاتی سرشار از حس بودن می شوند زیرا به یاد می آورند که انسان می تواند در منجلاب روزمرگی ها، سازنده ی آن چیزی باشد که دوست دارد به تماشای آن نشیند. آن ها اگرچه عشق در وجودشان برای وصال به رویاهایشان موج می زند، اما شگفتا که هیچ چیز قادر نیست که آن ها را به حرکت وا دارد.

دوستی ۶۶ ساله باافتخار ادعا می کرد که خانوادگی اینرسی حرکتی بالایی دارند و تا بر این اینرسی غلبه شود، زمان زیادی می طلبد ولی اگر بر این لختی چیره آیند، چیزی جلودار آن ها نخواهد بود!!! سوالی که در ذهن خود از وی پرسیدم این بود که این چه نیروی بازدارنده ای است که ۶۶ سال برای از سر راه برداشتن آن کافی نبوده است؟! فرض کنیم که همین فردا بر این نیرو غلبه شود، دیگر دوست مزبور مگر چقدر وقت دارد تا آرزوهای همیشگی خود را رقم بزند؟!

از یکی از دانشجویانم که خانمی سی و یک ساله است، پرسش کردم: “اگر بخواهی به گذشته برگردی و رویاهای از دست رفته ی خود را دنبال کنی، به چه سنی باز خواهی گشت؟!” او سن ۱۸ سالگی را انتخاب کرد و پس از اندکی گفتگو با بغضی فراگیر ادامه داد: “افسوس که این بازگشتن ممکن نمی باشد!” من به وی خاطر نشان کردم که او فقط ۱۳ سال از آن برهه فاصله دارد و این فاصله قابل جبران نمودن است، اما او که باوری به این دست جبران ها نداشت، مرثیه ای سوزناک خواند و تماما خویشتن را از اینکه بخواهد اندکی به رویای خود جامه ی عمل بپوشاند، معاف ساخت.

آخر این دیگر چه رویکردی است؟! بفرض اینکه من این سوال را در ۷۱ سالگی این بانو از وی می پرسیدم. آن زمان او می طلبید که ۵۳ سال به عقب بازگردد، پس گویا من به وی ۴۰ سال زمان اعطا کرده تا او رویاهایش را تحقق بخشد. او چرا این ۱۳ سال را می بیند اما این ۴۰ سال را در نظر نمی آورد؟!

دوست دیگر که جوان ۲۷ ساله ایست، ادعا می کند: “آخرش که چه؟! بفرض اینکه من به رویای خود نیز برسم، مگر نه اینکه پس از مرگ ما همه با هم یکسانیم و دیگر تفاوتی بین آنانی که به کام دل رسیده و آنان که نرسیده اند، نیست؟!” ولی به گمان من این طرز تفکر به مداوای جدی نیاز دارد. شاید ما همه پس از مرگ مساوی باشیم اما قبل از آن که نیستیم!

آیا چون بزودی دوباره گرسنه خواهیم شد، پس خوراک نخوریم؟! آیا چون بزودی کثیف خواهیم شد، استحمام نکنیم؟! آیا نمی بایست که از همین تجربه ی خوردن و پاکیزه شدن، لذت ببریم؟! چرا این غایت نگری ما را منجمد ساخته است؟! بفرض اینکه همه چیز نیز نابود شود، آیا ما نباید از همین حالا که شانس ساختن، دنبال کردن و پروردن چیزی را داریم، لذت ببریم؟!

سال هاست به این باور رسیده ام تنها چیزی که حس بالندگی را در آدمی رقم می زند، مشغول بودن به انجام فعالیتی سازنده در راستای تحقق رویاهایمان است، بی شک فارغ از اینکه این رویاها دست یافتنی باشند یا که نه… پس بهتر است همگان هر چه سریعتر دست به کار شویم…

7 دیدگاه برای “خَمود: جُمود و رُکود (۰۰۶-۰۰۸)

    1. ۲۰ آوریل یا ۱ اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی هست که شما هم در این روز به خوبی از سعدی علیه الرحمه یاد کردید.

      و به قول حافظ از منظری دیگر:
      تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

  1. عالی است این جمله:
    “سال هاست به این باور رسیده ام تنها چیزی که حس بالندگی را در آدمی رقم می زند، مشغول بودن به انجام فعالیتی سازنده در راستای تحقق رویاهایمان است، بی شک فارغ از اینکه این رویاها دست یافتنی باشند یا که نه… پس بهتر است همگان هر چه سریعتر دست به کار شویم…”
    و چقدر نزدیک است این جمله نویسنده وبلاگ مجمع دیوانگان:
    باید از یک جایی شروع کرد. منتظر ماندن برای فردایی بهتر، یعنی بی‌عملی و حسرت ابدی. من مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که «هدف» چیزی جز خود «مسیر» یا «وسیله» نیست. هر آنچه آرزوی‌اش را داریم باید همین امروز تجربه کنیم. من شیفته ادبیات و هنر هستم، پس این موضوع اصلی این وبلاگ خواهد بود.

  2. درود بر شما بزرگوار فهیم
    چقدر شما با این پستتون چالش های ذهنی منو بیشتر کردید
    من این روزها که لحظه به لحظه به زادروزم نزدیک میشم مدام درگیر همین افکار و چگونگی رسیدن بهتر به اهداف مطلوبم و احساس رضایت درونی هرچه بیشتر در حال و همچنین آینده هستم
    و با این چالش شما، ذهن من گذشته رو مروری دوباره داشت و اتفاقات زندگی که هرکدوم به نوعی اگه میشد برگشت و شروعی دوباره داشت و بازم مشخص نبود به الانم‌ یعنی چهل سالگی که رسیدم احساس رضایت کامل داشتم یا خیر…
    به همین خاطر به این نتیجه رسیدم که شاید همه انتخاب ها و مسیری که داشتم و طی کردم لازمه رشدم و بهترین مسیر جهت کمال بوده و همین احساس رضایت درونی که منجر به این شده که بابت مسیر طی شده بزنم رو شونه ام و به خودم بگم : دمت گرم … خداقوت…
    حسرت گذشته و کارهای انجام نشده و یا مرور خطاها منجر به احساس های ابرازنشده میشن که تکه پاره های هیجانی بوجود میاره که آگاهی متمرکز بر زمان حال رو درهم برهم میکنه.
    افراد به سمت شکوفایی و رشد تلاش میکنن و اگه تمام جنبه های خودشونو بپذیرن ، بدون اینکه درباره آنها قضاوت کنن؛ میتونن بصورت متفاوتی فکر احساس و عمل کنن.
    برای بهترین زیستن: تجربه کردن کامل زمان حال مهمه. تمرکز روی گذشته راهی برای خودداری از کنار اومدن با زمان حال هست.
    سپاااااس برای چالش خوبتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *