مرگ فلسفه ی تحلیلی (۰۷۹-۰۰۴)

درست است که فلسفه ی تحلیلی دیگر این روزها کمافی السابق جدی گرفته نمی شود و شکست آن پیش تر از این ها رقم خورده است اما دستاوردهای این نگاه به فلسفه جاودانه خواهند بود. من در اینجا قصد ندارم که به بررسی این دستاوردها بپردازم، قصد من از نوشتن این نوشتار کوتاه بیان نمودن علت دیگری برای جوانمرگ شدن این نحله ی فلسفی است.

معنایی که در برخورد اول با عبارت فلسفه ی تحلیلی به ذهن مخاطب متبادر می گردد، معنایی پارادوکسیکال است. همانطور که می دانیم هیچ یک از گزاره های بدنه ی سیستم های فلسفی، تحلیلی نیستند. گزاره های تحلیلی (یعنی آن هایی که فقط در منطق و ریاضیات یافت می شوند) گزاره هایی هستند که به کار تفکر فلسفی نمی آیند.

آنچه فلسفه نامیده می شود می بایست مجموعه ای از گزاره های ترکیبی باشد، گزاره هایی که تقریبا تمامشان نیز غیرمشاهده ای هستند. نتیجتا اینکه فلسفه بشکل تحلیلی آن عملا ناممکن است، درست مانند اینکه کسی تلاش کند یک دایره ی مربعی شکل بسازد.

ایده های رادیکال حلقه ی وین من باب (رویکرد) پوزیتیویسم منطقی و شاقول معناداری گزاره ها (اصل تحقیق پذیری) خود همگی غیرتحلیلی هستند و بی معنا، شاید مخالفت ویتگنشتاین با نظریات معناشناختی حلقه ی وین ریشه در متافیزیکی بودن پوزیتیویسم منطقی داشته باشد، شاید هم نداشته باشد؛ اما قطعا جنگ ویتگنشتاین با خودش (متقدم و متاخر)، با استادش (راسل)، با منتقدش (پوپر) و غیره که سرانجام منتهی به سلسله جنگ هایی ویرانگر در بین پیروان این نحله شد، همگی مبین این مطلبند که این مکتب از ابتدا بنوعی مرده به دنیا آمده است.

هیچ فلسفه ای هرگز تحلیلی نخواهد بود حتی اگر نقش تحلیلگرایانه ی منطق در آن، آن قدرها پررنگ باشد که چشم فلاسفه را بزند!

یک دیدگاه برای “مرگ فلسفه ی تحلیلی (۰۷۹-۰۰۴)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.