اخلاق و نظم وجودی / (ایگو-آتونیا) (۰۵۶-۰۰۴)

مدت ها بود که از احساس ناخوشایند مبهمی رنج می بردم. احساسی توامان با یک سردرگمی آزاردهنده! در روزهای گرم تابستان در زیرزمین گرم خانه ساعت ها قدم می زدم و این ور و آن ور می رفتم؛ پریشان احوال و نامتمرکز بطوریکه وقتی به خودم می آمدم می دیدم که افکارم کوچکترین نظمی ندارند. در جهان فکری خود مداوما این ور و آن ور می شدم، دقیقا مانند جسمم که دالان های زیرزمین خانه را می کاوید.

مداوما سعی داشتم که احساسات ناخوشایند خویش را شناسایی کرده و دسته بندی کنم. اگرچه توانستم که این دسته بندی را محقق کنم اما باز خود دسته بندی به تنهایی کمکی به من نمی کرد: ۱٫ احساس عدم امنیت توامان با ترس، ۲٫ احساس حقارت توامان با حسد و ۳٫ احساس حسرت توامان با سرخوردگی؛ ولی این دسته بندی صرفا بخشی از ماجرا بود. شاید خودِ آن معلول احساس پایه ای تری بود؟!

سرآخر وقتی عمیق تر به ماجرا نگریستم متوجه شدم که این دسته از احساسات چیزی نیستند جز بارقه هایی (به ترتیب) از درد، رنج و غم. بلی! تمامی احساسات ناخوشایند را می توان به این ۳ سنگ بنا اخلاق تحویل کرد و این ها خود معلول یک زیست غیراخلاقی اند یعنی زیستی که در آن رویه ها در زندگی فرد جایی ندارند. احساس ناخوشایند مبهمی که من با آن مدت ها دست به گریبان بودم عملا چیزی نبود جز فاصله گرفتن از اخلاق دی دادی!

کمترین بهایی که فرد برای این فاصله گرفتن می پردازد همین احساس ناخوشایند مبهم است که من اسم آن را “بی نظمی وجودی” می نامم. متعاقبا نظم وجودی در مقابل بی نظمی وجودی آن احساس خوشایندی است که محصول یک زندگی اخلاقی است و این دست از زندگی محقق نمی گردد جز با امرِ پایبندی به رویه ها. (این احساس خوشایند همان خوشی، آرامش و شادی است که چونان نظم وجودی رخ می نمایاند…)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *