رُمانس در گذر زمان (۲۲۰-۰۰۳)

اگر کسی این شانس را نداشته باشد که در جوانی برای خود یاری در زندگی پیدا کند، بویژه آنکس که باکر بوده و هرگز با کسی نه آمیزش نموده و نه رابطه ای رُمانتیک داشته است؛ با نزدیک شدن به سال های میانسالی تغییرات عجیبی در عادات جنسی و عاشقانه ی خود را تجربه خواهد نمود.

با افزایش سن چشم ها دیگر به قوت سابق نمی بینند، پس نمی توان چهره ی یار را به دقت سابق رویت نمود. گوش ها دیگر به وضوح سابق نمی شنوند، از اینرو شنیدن صدای معشوق نیز دیگر همچون گذشته رقم نمی خورد. لمس نیز به کیفیت سابق برقرار نمی شود. پس میانسالِ ما دیگر تجربه ی یار را چونان گذشته از سر نخواهد گذراند… میانسال ماجرا (و حتی بدتر از آن کهنسال ماجرا) بدین ترتیب در گذر زمان ارتباط خود با واقعیت یار خویش را از دست داده و در نتیجه ی آن بیشتر با تصاویر موهومی خود از یار مرتبط است تا با خودِ خود آن کسی که در زندگی او وارد شده است.

یکی از دلایلی که عشق های دوران میانسالی و کهنسالی پایدارتر بوده و احتمالا با عمق بیشتری برقرار می گردند نیز همین است. برای افراد در این سن و سال عشق دیگر آن جنبه ی ظاهری و متغیر خود را از دست داده و شکلی درونی و باثبات به خود می گیرد. انسان ها در این گروه سنی دیگر احتمالا حضور یک دیگری برایشان کافی است تا بتوانند با آن بهترین عشق مطلوب خود را بسازند، فارغ از اینکه فرد مقابل آیا واقعا همان کسی هست که می بایست باشد یا که نه. از این رو شاهدیم که میانسالان و کهنسالانی که وصف ایشان در بالا رفت، حساسیت های خود در خلال رابطه را از دست بدهند.

آن ها معمولا سخت گیری های نوجوانان و جوانان در گزینش رفیق را نداشته و قانع و خاکی تر به نظر می رسند، اگرچه در مقایسه با جوانان قادرند که بهره های عاطفی بیشتری از رابطه به دست آورند. علت این مسئله همانطور که ذکر شد، افول جنبه های جسمانی وجودشان و بتبع آن تعادل جنبه های ذهنی و فکری ایشان است. البته همچون همان جنبه های فیزیکی، جنبه های غیرفیزیکی وجود نیز با افزایش حداکثری سن رو به نابودی می گذارند و در آن برهه های زمانی، دیگر سالمند با کسی جز با خویشتن خویش در ارتباط قرار نخواهد گرفت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *