شکم گرسنگان (۲۱۵-۰۰۳)

جدیدا متوجه شده ام آن هایی که در دوران های خیلی دور زندگیِ شخصیِ خود، فقر و قحطی درون خانوادگی را تجربه کرده اند؛ حتی در دوران های فراوانی و تمول؛ به انحاء مختلفی خود را بروز داده و این حافظه جمعی شان، شکل کرداری پیدا نموده و بنوعی در سطح رفتارهای ایشان، نمایان می گردد.

عوام به خطا از اصطلاح نوکیسه و یا تازه به دوران رسیده برای نامیدن این مجموعه عادات استفاده می کنند که البته اصل مسئله چیز دیگری است. با عنایت به اینکه همچون هر مسئله ی دیگری، نمونه های استثنا در این مقوله نیز یافت می شوند؛ اما آنچه که حکم کلی به نظر می رسد از این قرار است که رفتارهای سرسفره ی یک خانواده در طولانی مدت، شکل مزمن و عادی به خود گرفته و نهایتا این عادت ها می توانند جزئی از ساختار شخصیتی افراد مزبور گردند.

از نزدیک شاهد بوده ام که آشنایانی در اوج تمکن مالی، دور سفره ی خوراکی ها بنحوی رفتار کنند که شایسته ی اوضاعشان نبوده و بیشتر مناسب حال شکم گرسنگان باشد. علت این مسئله را می بایست در عقبه ی خانوادگی آن ها و سالهای قبل از تمول (بویژه سال های کودکی) جستجو کرد.

رویت کرده ام که این دست آدمیان عمدتا در حین صرف خوراک با هم دعوا می کنند. نگاهشان به سهم دیگران بوده و به هر بهانه ای حاضرند دست در ظرف غذای یکدیگر بَرَند. معمولا بسیار سریع و صدادار تناول می کنند و شکل بلعیده شدن غذا بتوسط ایشان، آدمی را به یاد توحش حیوانات درنده می اندازد. اغلب در حین غذا خوردن مضطرب بوده و گمان می کنند که قبل از سیر شدنشان، غذا به پایان خواهد رسید.

ایشان شدیدا ترس از گرسنگی داشته و کم و کیف غذای خود را با دیگران مقایسه می کنند و هرگونه اختلافی می تواند آغازگر یک جر و بحث درون گروهی باشد. فارغ از حجم معده هایشان تمایل عجیبی به پرخوری دارند و صرف نظر از اینکه گرسنه باشند یا که نه، دست رد به سینه ی هیچ پیشنهادی نمی زنند و حتی در مواردی مشاهده شده که بخش هایی از خوراکی ها (بویژه میوه ها و تنقلات) را در جیب خود از سر سفره بلند کنند. به زعم من این مسئله فقط می تواند در یک چیز ریشه داشته باشد و آن هم شکم گرسنگی خانوادگی است…

4 دیدگاه برای “شکم گرسنگان (۲۱۵-۰۰۳)

  1. منو یاد بچگییام انداخت این نوشتار… همیشه سر سفره فکر میکردم غذام کمه ولی درخواست غذای بیشتر نمیکردم، بعدش حتی نمیتونستم سهم خودمم تموم کنم، بعدش از فکر غلط خودم خجالت میکشیدم و به خودم میگفتم که دیگه از این فکرا نکنم.
    اما بازم گه گاهی این فکرا میومد سراغم.
    اون موقع به امثال من میگفتن دله.

    1. فرزاد عزیزم… تصویری که از شخص شما در ذهن من نقش بسته چیزی جز بزرگ منشی و مناعت طبع نیست. قطعا ریشه ی این فکر چیزی جز ملاحظه کاری شما نبوده است. سپاس بابت نظرات صادقانه ی شما… همیشه منتظر دیدگاه های سازنده ی شما هستم.

  2. “گرسنه فطرت” مصداق این دست افراد است.حقیقتا چه بسیار کسانی که در اوصافی ساده،چه منش و پرستیژ کاملی دارند.همان گونه که به درستی اشاره فرمودید،این آدمیان یا تازه به دوران رسیده هستند و یا این صفت “گرسنگی” در ذات ایشان یدک کشیده می شود!

  3. گرسنگی و دلگی میتواند ذاتی هم باشد.
    بزرگوار شیرین عقلی که بالباس فاخر در مجلسی فاخر مدتها در صف گرفتن چیزی بی ارزش می ایستد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.