کار دل مرهم است (۱۸۷-۰۱۰)

یک زندگی سعادتمندانه آن قِسمی از زندگی است که در آن توانسته باشیم که تاثیری هرچند کوچک بر زندگی تمامیت بشر نهاده باشیم. من در مدل هفت مرحله ای خود در باب زندگی {کسب دانش، کسب تجربه، اشتغال (کار معاش)، استقلال، یار، کار دل، تاثیر}، غایت زندگی را مسئله ی مهم «تاثیرگذاری» می دانم. اگر کسی نتواند بر زندگی بشر تاثیر نهد، گویا که اصلا زندگی نکرده است.

کاشت، داشت و برداشت در مزرعه ی زندگی (۱۸۶-۰۱۰)

فعالیت بسیار مهم کشاورزی از سه مرحله ی مختلف تشکیل یافته است: کاشت، داشت و برداشت. مرحله ی کاشتن آن مرحله ای است که زمین را شخم زده و دانه را می کاریم. سپس روی آن را با خاک پوشانده و آماده ی مرحله ی داشت می شویم. مرحله ی داشت طولانی ترین و در عین حال مهمترین مرحله ی کار است. از زمانی که دانه در خاک مدفون شد، این مرحله می آغازد و تا زمانیکه محصول رسیده و آماده ی چیدن شود، به درازا می انجامد.

تقویت کردار از طریق یکپارچگی وجود (۱۵۲-۰۱۰)

یکپارچگی وجودی یعنی اینکه آنچه که فکر کرده، گفته و به انجام می رسانیم همگی در یک خط و سو قرار بگیرند. این مسئله نیز همچون تمام موضوعاتِ «بودنی» دیگر، ارتباط چندانی با اصل زندگی ندارد. زندگی از آن حیث که زندگی می شود، مقوله ای «شدنی» است و نه بودنی. هر چیزی در زندگی قرار است که بشود، نه اینکه باشد.

جهان غافلگیرمان می کند (۱۵۱-۰۱۰)

شنبه هفتم مهرماه سال ۹۷ برای من چونان روزی به یاد ماندنی و ویژه رقم خورد. شاید با شنیدن این سخن گمان کنید که این روز برکات خاصی را برای من به همراه داشته است؛ اما، نه! این طور نیست. دقیقا در فردای این روز، اتفاقی پیش آمد که بی شک یکی از تلخ ترین اتفاقات امسال من تلقی می شود.

غافلگیری (۱۴۵-۰۱۰)

«چه فکر می کردیم، چه شد!» این اصطلاحی است که همه ی ما زیاد شنیده ایم. این جمله معمولا زمانی به کار می رود که تخیلات، پیش بینی ها و توقعات ما نسبت به یک موضوع خاص، نه تنها برآورده نشده اند، بلکه به درجات زیادی مخالف آن چیزی شوند که مطلوب ما بوده است. این عبارت در دلِ خود نوعی از غافلگیری را مستتر دارد و از اساس با تعجب و شگفت زدگی عجین است.

یادآوری نیمه ی سال (۱۴۴-۰۱۰)

امروز بیست و هشتم شهریور ماه، ۱۸۳ اُمین روز سال و بعبارتی روز میانی سال است. امروز ما بر نوک تارک تقویم نشسته و ضمن یک سفر نسبتا طولانی، کار را به میانه ی راه رسانده و عازم بازگشت از سمت دیگر کوه هستیم. امروز وقت داشتم که یک ساعتی ضمن انجام تشریفاتِ مراقبه به جنبه هایی از زندگی خود فکر کنم.

مسئله ی «باید» در کلام دِی داد (۱۳۷-۰۱۰)

اگر کسی به نوشتارهای من حتی بشکل اِجمالی نیز نظر بیافکند، خواهد دید که از کلمه ی «باید» و مشتقات آن به وفور استفاده شده است. اولین فکری که به ذهن چنین شخصی متبادر می شود، احتمالا نوعی دگماتیسم عقیدتی است که در پسِ این بایدها جا خشک کرده است.

دِی داد-پلاس (۱۳۴-۰۱۰)

امروز دیگر تحقیقا، رسما و غیررسما یک سال می شود که من درگیر اپیزود چهارم از (چهارگانه ی) مثلث تلخ وجود هستم. اینکه این اپیزود آخرین دفعه ای باشد که من دچار این چالش نفسگیر در زندگی ام می شوم یا که نه، دست خودم نیست؛ اما تلاش برای مبدل ساختن آن به آخرین دفعه، حقا که دست خودم خواهد بود.