مهم و نامهم (۰۴۸-۰۱۰)

آدمی است دیگر! گاهی اشتباه می کند و بموجب اشتباهش کوچکترین مسایل زندگی را بجای بزرگترین ها و مهمترین ها می گیرد. آنگاه واکنش های عجیب و غریبی بدآن ها می دهد. اصطلاحا می گویند در برهه هایی از سوراخ سوزن رد می شود اما در عوض از در دروازه رد نمی شود. برای شخص خود من هم اتفاق افتاده است. گاهی مهمترین چیز زندگی را (که برای من جهان بینی ام است) فراموش کرده و درگیر چیزهای حاشیه ای زندگی شده ام.

از غار تا آسمان (۰۴۷-۰۱۰)

در یک مستند حیات وحش دیدم که یک شیر نر عصبانی به یکی از ماده شیرهای حرم سرای خود حمله کرده و پس از خفه کردن آن، گوشتش را خورد. من با دیدن این صحنه از این فیلم مستند دچار ترومای روانی شدم.

حافظه و تلقین (۰۴۶-۰۱۰)

یکی از راه های موثر در بهبود حافظه ی کوتاه مدت این است که فرد به خود تلقین کند که از حافظه ی خوبی برخوردار است. متاسفانه برعکس این مسئله نیز دوباره گزاره ی صادقی است و اگر کسی خودش و یا اطرافیانش بر این باور باشند که او حافظه ی خوبی ندارد، حافظه اش در میان مدت اُفت جدی می کند.

قدیمی ها (۰۴۵-۰۱۰)

اواخر دهه ی شصت و اوایل دهه ی هفتاد برنامه هایی از رادیوی ملی این کشور پخش می شد که مجریانش جزء بهترین نمونه های حوزه ی اجرا بودند. متاسفانه مدت های مدیدی است که چنین مجریان قهار و در عین حال انسان هایی دوست داشتنی حضور پررنگی در این رسانه ی قدیمی ندارند. امروزه رادیو پر شده است از ناشی هایی که متاسفانه مایل به کاربلند شدن نیز نیستند.

ایرانیِ این روزها – سه (۰۴۴-۰۱۰)

به اصرار یکی از دوستان در جمع عده ای از جوانان دانشگاهی حاضر شدم. من معمولا در جمع های افراد جوان تر از خودم حضور پیدا نمی کنم، زیرا که افراد جوان معمولا از نظر فکری چیز چندانی برای عرضه به من ندارند. دخترها و پسرهای جمع همه مشغول لوده بازی های مرسوم و عوامانه بودند و حوصله ی من در حال سر رفتن بود. ناگهان وسط حرف شان پریده و پرسیدم که هدف تک تک شما در زندگی چیست.

ایرانیِ این روزها – دو (۰۴۳-۰۱۰)

آقایی به من می گفت که هر زمان از جمعی جدا می شود، شروع می کند به فحاشی کردن های زیرلب نثار تمامی اعضای جمع! وقتی علت این رفتار را از او جویا شدم، گفت می خواهم که با آن ها بی حساب شوم، چون مطمئن هستم که حالا مشغول بدگویی کردن راجع به من هستند. او همچنین می گفت که در همه ی جمع ها همه در حال بدگویی و زیرآب زدن هستند، پس من نبایستی که از قافله عقب بمانم.

ایرانیِ این روزها – یک (۰۴۲-۰۱۰)

برای انجام کاری به مغازه ی خشک شویی رفته بودم. صاحب مغازه مردِ جوان خوش سیما و خوش پوشی است. این کاسبِ خوش برخورد (تا آنجایی که من فهمیده ام) شخصیت برون گرایی داشته و با عمده ی مشتریانش گرم می گیرد. او از من پرسید که آیا متاهل هستم یا که خیر. من در جواب با اعتماد بنفس تمام گفتم که چند سالی است که یک «خانواده ی یک نفره» تشکیل داده ام.

دوست داشتن (۰۴۱-۰۱۰)

دوست داشتن دیگران احساسی است که بموجبش رفتارهای زیادی از ما سر خواهد زد. در رابطه با مصادیق عُرفی دوست داشتن زیاد گفته و شنیده ایم، اما من در اینجا قصد دارم که راجع به برخی از مصادیق غیرعُرفی آن صحبت کنم. یکی از نمونه های مهم چنین مصادیقی مسئله ی سر به سر گذاشتن و یا اذیت کردن فرد محبوب است. من شخصا آنانی را که دوست داشته باشم، سر به سرشان گذاشته و اذیتشان می کنم.

بیوپسیکوسوسیال (۰۴۰-۰۱۰)

در ریشه یابی عمده ی مسایل مرتبط با حوزه ی روان نهایتا به این ایده می رسیم که مسئله ی مزبور تلفیقی از فاکتورهای بیولوژیکی (زیستی)، پسیکولوژیکی (روانی) و سوسیولوژیکی (اجتماعی) است. از این جهت می توان نتیجه گری کرد که خیل کثیری از مسایل مرتبط با شخصیت، مسایلی «بیوپسیکوسوسیال» (زیست روان جامعه شناختی) هستند.

اوفوریای خاطرات (۰۳۹-۰۱۰)

اوفوریا نوعی حظ، بهجت و شادمانی درونی است. نوعی سرخوشی ویژه و سبک که در موقعیت های ویژه ای لحظاتی بر آدمی مستولی می گردد. نوعی احساس خاص شبیه به آب شدن قند در دل. برای آنانی که بطور جدی به خاطره بازی های گاه و بیگاه در زندگی مشغول هستند، این حس، حس غریبه ای نیست.