التهاب اقتصادی: باغ بی برگی و بازار بی ثباتی (۱۴۹-۰۱۰)

ارزش پول ملی ایران در یک سال گذشته یک پنجم شده است. این مسئله نوعی فاجعه ی اقتصادی است. تمام دارایی های نقدی مردم به میزان هشتاد درصد کاهش یافته است. در این التهاب بازار، عده ای انگشت اتهام را به سمت دیگران دراز کرده و علت بالا رفتن قیمت ارزهای خارجی را تمایل مردم به خرید آن ها می دانند.

از جایم بلند خواهم شد (۱۴۸-۰۱۰)

من چند سالی است که با خود قرار گذاشته ام که روزی حداقل یک نوشتار یک صفحه ای بنویسم. امسال بعلت مشغله های کاری فصل تابستان از این برنامه ی دیرین خود عقب افتاده و کار به جایی کشید که قریب به دو ماه از این فعالیت شریف در زندگی دست بکشم. گاهی اوقات که با خود به این عقب ماندگی فکر می کردم، عرقی سرد بر تنم نشسته و دچار حالات ترس می شدم، از این بابت که احتمالا دیگر نتوانم این مسئله را جبران کنم.

غافلگیری (۱۴۵-۰۱۰)

«چه فکر می کردیم، چه شد!» این اصطلاحی است که همه ی ما زیاد شنیده ایم. این جمله معمولا زمانی به کار می رود که تخیلات، پیش بینی ها و توقعات ما نسبت به یک موضوع خاص، نه تنها برآورده نشده اند، بلکه به درجات زیادی مخالف آن چیزی شوند که مطلوب ما بوده است. این عبارت در دلِ خود نوعی از غافلگیری را مستتر دارد و از اساس با تعجب و شگفت زدگی عجین است.

یادآوری نیمه ی سال (۱۴۴-۰۱۰)

امروز بیست و هشتم شهریور ماه، ۱۸۳ اُمین روز سال و بعبارتی روز میانی سال است. امروز ما بر نوک تارک تقویم نشسته و ضمن یک سفر نسبتا طولانی، کار را به میانه ی راه رسانده و عازم بازگشت از سمت دیگر کوه هستیم. امروز وقت داشتم که یک ساعتی ضمن انجام تشریفاتِ مراقبه به جنبه هایی از زندگی خود فکر کنم.

پدیده ی فقر (۱۳۹-۰۱۰)

تفاوت بارزی بین نگاه شرقی به مسئله ی فقر و نگاه غربی به آن در طول تاریخ قابل مشاهده بوده است. در شرق فقر بعنوان یک پدیده ی برحق پذیرفته شده و جوری با آن تا شده است که گویا همیشه بوده و تا همیشه نیز خواهد بود. اما در غرب (بویژه از زمان رنسانس تاکنون) فقر چونان یک آفت و بیماری موقتی اجتماعی تلقی شده و تمام تلاش متفکران، مدیران و سیاستمداران این بوده است که این پدیده ی مذموم از سطح جامعه بشکل همیشگی پاک شود.

تجربه ی معنوی انسان (۱۳۸-۰۱۰)

من خود شخصا کسی هستم که برخوردم با جهان یک برخورد کاملا دانش محورانه (فسلفی – علمی) است، اما با این وجود در این چند دهه زندگی ام اتفاقاتی بسیار نادر و باورنکردنی برای من رخ داده اند که به هیچ وجه من الوجوه بتوسط نظریات فلسفی و یا علمی که آن ها را شناخته، در بابشان تحقیق و یا تدریس می کنم «قابل توضیح دادن» نیستند.

مسئله ی «باید» در کلام دِی داد (۱۳۷-۰۱۰)

اگر کسی به نوشتارهای من حتی بشکل اِجمالی نیز نظر بیافکند، خواهد دید که از کلمه ی «باید» و مشتقات آن به وفور استفاده شده است. اولین فکری که به ذهن چنین شخصی متبادر می شود، احتمالا نوعی دگماتیسم عقیدتی است که در پسِ این بایدها جا خشک کرده است.

اختراعی به نام کتاب (۱۳۶-۰۱۰)

دنیا بدون کتاب: حقا که جای وحشتناکی است! من بر این باورم که اختراع کتاب از اختراع چرخ مهمتر بوده است. شنیده ایم که می گویند چرخ را از نو اختراع نکن. این اصطلاح دلالت بر این مسئله می کند که بایستی به جریان پیشرفت بشکل یک مسابقه ی دو امدادی نگریست.

سرماخوردگی تابستانه (۱۳۵-۰۱۰)

سرماخوردگی یک بیماری موذی و نه چندان خوشایند است. میزان ناخوشایندی این بیماری زمانی به اوج می رسد که در فصل تابستان رخ دهد. شاید کمتر کسی فکر کند که اصلا این بیماری در فصل گرم نیز رخ دادنی است، اما واقعیت این است که این بیماری در تابستان هم سر و کله اش پیدا می شود.

دِی داد-پلاس (۱۳۴-۰۱۰)

امروز دیگر تحقیقا، رسما و غیررسما یک سال می شود که من درگیر اپیزود چهارم از (چهارگانه ی) مثلث تلخ وجود هستم. اینکه این اپیزود آخرین دفعه ای باشد که من دچار این چالش نفسگیر در زندگی ام می شوم یا که نه، دست خودم نیست؛ اما تلاش برای مبدل ساختن آن به آخرین دفعه، حقا که دست خودم خواهد بود.